X
تبلیغات
رایتل
حکایت بطری - ایران من

ایران من

 

حکایت بطری

برگرفته از دومین مکتوب---- اثر :پائولوکوئیلو ----برگردان:آرش حجازی

 

یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم میزدیم،که چیزی را دیدیم که درافق می

درخشید؛هرچندقصدداشتیم به یک دره برویم،مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش ازچیست.تقریبا"یک ساعت زیر آفتابی

که مدام گرمتر میشد راه رفتیم،وتنها هنگامی که به آن رسیدیم فهمیدیم چیست.یک بطری آبجوبود،خالی.شایدازچندسال پیش درآنجا

افتاده بود...

ازآنجا که صحرا بسیارگرمترازیک ساعت قبل شده بود،تصمیم گرفتیم که دیگر به سمت دره نرویم.به هنگام بازگشت

فکرکردم:"چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر،ازپیمودن راه خود باز مانده ایم؟"

اما باز فکر کردم:"اگر به سمت آن نمیرفتیم ،چطور می فهمیدیم درخششی کاذب است؟"

+نوشته شده در سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1388ساعت12:41 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)