ایران من


روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

                       رضائیم به رضایش   وقتی عشق و اراده با هم بیامیزد    

احمد 26 ساله و همسرش فاطمه 25 ساله، از زوج های معلولی هستند که مدت یک سال است با یکدیگر ازدواج کرده و در خانه های مخصوص زوج ها در آسایشگاه کهریزک زندگی می کنند. احمد دچار معلولیت از هر دو دست و فاطمه از هر دو پا می باشد. این زوج معلول، اما توانمند در زمینه کارهای هنری فعالیت هایی دارند


















هیچ یاس مسلمی نیست که قطره ای امید را در قلب خود نگه ندارد و هیچ بدبینی مفرطی نیست که مملو از ذرات شناور خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب انسان ها رویای نوعی معجزه وجود دارد که وقوعش آن را از معجزه گی می اندازد و تبدیل به محصولی ایمانی ارادی می کند که نهایتا اتفاق نیز در آن سهمی دارد، باید بپذیری که نمی توان تحت هیچ شرایطی تسلیم ناامیدی های روزگار شد.

بنابراین باید امید را نوید داد، حتی به صورت ساده ترین انشای یک طفل مدرسه ...
می شه خندید، درحالی که غم های بزرگی توی قلبت داری
می شه اشک ریخت، درحالی که خدایی به اون بزرگی داری
می شه خسته بود، درحالی که روحی پر از انرژی داری
پس چرا فکر می کنی با چند تا مشکل پیچیده و ناخودآگاه، دیگه نمی شه خوشبخت بود؟
خوشبختی چیزی نیست جز یک احساس شور و شعف ... لذت بردن از لحظه های زندگی و بخشیدن انرژی بی پایان به خودت و همنوعانت برای تبدیل نبرد زندگی به "بازی زندگی"
ما فقط یک بار فرصت زندگی کردن در این دنیا رو داریم!بیا جوری زندگی کنیم که خالقمون ازمون راضی باشه میدونی مقام رضا بالاترین درجه ایمانه
بیا این یک بار، بگونه ای زندگی کنیم که داشته ها و نداشته هامونو ضعف قلمداد نکنیم و آرزو کنیم که بتونیم بهترین خاطرات رو از زندگی داشته باشیم
بیا تا قدرت اراده مون رو تا حد امکان بکار ببندیم و برای رسیدن به آرزوهای بزرگ و دوست داشتنی ناامیدی ها را از خودمون دور کنیم
به کسانی که دوستشون داریم عشق بورزیم و بگونه ای زندگی کنیم که تعبیر حقیقی خوشبختی را در دمادم عمر بخوبی تجربه کنیم ...

+نوشته شده در یکشنبه 20 دی ماه سال 1388ساعت8:24 PMتوسط مهرداد | نظرات (4)

نظرات (4)

شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، شب پیش از نخستین روز زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می‌دارند و این شب را جشن می‎گیرند. 

پیشینهٔ جشن 

 

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کرده‎اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. بسیاری بر این باورند که ریشهٔ پاس‌داشت شب چله میراث قوم کاسپیان‌ است. کاسپ‌ها از اولین اقوام آریایی هستند که وارد ایران شدند.ان‌ها مردمانی با چشم‌های کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گیلان امروزی سکنی گزیدند و پس از چندی به نقاط دیگر ایران مهاجرت کردند. 

کاسپ‌ها با استفاده از این ابزار به تقویمی دقیق دست یافتند و دریافتند که پس از آخرین شب پاییز بر طول روزها اندک‌اندک افزوده شده و از طول شب‌های سرد کاسته می‌شود. این جشن در ماه پارسی «دی» (تولد دوباره خورشید) قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده‌است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. 

 

تأثیر یلدا در جشن‌های دیگر اقوام : 

-برخی مورخان معتقدند که بیشتر رسوم دین مسیحیت از مهرپرستی(خورشید پرستی) و یا میتراییسم برگرفته شده‌است. مانند تولد مسیح در یک آغل که که به گفته آنها برگرفته شده از تولد میترا در غار است و همچنین شب میلاد مسیح که مصادف با یلدا می‌باشد , و همچنین درخت سرو و کاج که در آیین مهر با ستاره‌ای بر فرازش تزیین می‌شد. (ستاره نشانه ایست که بازرگانان را راهنمایی می‌کند تا به میترا در غار برسند - درخت سرو را از این روی دوست داشتند که نماد آزادگی و مقاومت در برابر تاریکی بود که آثارش را در ادبیات فارسی می‌توانیم به وفور بیابیم - درخت کاج از این روی در کشورهای اروپایی مرسوم شد که محیط طبیعی آنها برای رویش کاج بهتر بود). مورد دیگر شباهت کلاه بابانوئل با کلاهی شبیه کلاه موبدان آیین مهر است. 

 

-در حدود ۴۰۰۰ سال پیش در مصر باستان جشن «باززاییده‌شدن خورشید»، مصادف با شب چله، برگزار می‌شده‌است. مصریان در این هنگام از سال به مدت ۱۲ روز، به نشانهٔ ۱۲ ماه سال خورشیدی، به جشن و پای‌کوبی می‌پرداختند و پیروزی نور بر تاریکی را گرامی می‌داشتند. هم‌چنین از ۱۲ برگ نخل برای تزیین مکان برگزاری جشن استفاده می‌نمودند که نشانهٔ پایان سال و آغاز سال نو بوده‌است .

 

-در یونان قدیم نیز , اولین روز زمستان روز بزرگ‌داشت خداوند خورشید بوده‌است و آن را خورشید شکست‌ ناپذیر، ناتالیس انویکتوس، می‌نامیدند. 

 

-در قسمت‌هایی از روسیه‌ی جنوبی , هم‌اکنون جشن‌های مشابهی به‌مناسبت چله برگزار می‌کنند. این آیین‌ها شباهت بسیاری با مراسم شب چله دارد.  

 

-یهودیان نیز در این شب جشنی با نام «ایلانوت» (جشن درخت) برگزار می‌کنند و با روشن‌کردن شمع به نیایش می‌پردازند. 

 

  • آشوریان نیز در شب یلدا آجیل مشکل گشا می‌خورند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند می‌گذرانند و در خانواده‌های تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.  
  •  

     

     

    شب یلدا، درازترین شب سال و یکی از بزرگترین جشن های ایرانیان است. ایرانیان همواره شیفته شادی و جشن بوده اند و این جشن ها را با روشنایی و نور می آراستند. آنها خورشید را نماد نیکی می دانستند و در جشن هایشان آن را ستایش می کردند. در درازترین و تیره ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد. مردمان سرزمین ایران با بیدار ماندن، طلوع خورشید و سپیده دم را انتظار می کشند تا خود شاهد دمیدن خورشید باشند و آن را ستایش کنند. خوردن خوراکی ها و مراسم دیگر در این شب بهانه ای است برای بیدار ماندن یکی از دلایل گرفتن جشن دراین شب زاده شدن ایزدمهر است

  •  

  • شب اول فصل زمستون، بلندترین شب سال، شب اصیل ایرانی!شب برف، شب سرما، شب شلوغی، شب مهمونی و شب نشینی، شب خرید، شب دور هم جمع شدن فامیل، شب پدربزرگها و مادربزرگها، شب انار، شب هندونه، شب آجیل و شکلات و شیرینی، شب فال و دیوان حافظ، شب خاطره، شب... 

  • فراموش نکنیم همین شبی که واسه خیلی از ماها اینهمه معنی داره و تقریباً یکی از شبهای شادمونه، واسه خیلی ها هیچ تفاوتی با شبهای دیگه که نداره هیچ، تازه ممکنه واسشون بدتر و تلخ تر از شبهای دیگه هم باشه!!! 

  • یاد مریضها و مریض دارها هم بکنیم
    یاد ایتام و نیازمندان
    یاد اونایی که یه همچی شبی(و حتی شبهای دیگه هم)رنگ هندونه و انار و آجیل و شکلات و ... رو نمی بینن!یاد گرفتارها، یاد مقروضین و اونایی که دینی به گردنشونه، یاد اسیران و زندانیان بی گناه
    یاد اونایی که هیچکس رو ندارن بهشون سر بزنه(و نه فقط امشب تنهان که همه ی شبهاشون، پره از تنهایی و بی کسی!)یاد اونایی که گرفتار مصیبت و عزا هستند
    یاد اونایی که به هر دلیل از خانواده هاشون دورن
    یاد خیلی از اونایی که امشب و دیگر شبها رو تو خانه های سالمندان می گذرونن! یاد اونایی که پارسال شب یلدا بین ما بودند و امسال دیگه نیستند!(و حالا اسیر خاک شدند)
    یاد اونایی که دیروز و دیروزها مثل ما(و حتی بهتر و بالاتر از ما)واسه خودشون کسی بودن و امروز چرخ روزگار، زمین گیرشون کرده و تنها!یاد...

  • +نوشته شده در سه شنبه 1 دی ماه سال 1388ساعت00:47 AMتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1)

     

    حکایت بطری

    برگرفته از دومین مکتوب---- اثر :پائولوکوئیلو ----برگردان:آرش حجازی

     

    یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم میزدیم،که چیزی را دیدیم که درافق می

    درخشید؛هرچندقصدداشتیم به یک دره برویم،مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش ازچیست.تقریبا"یک ساعت زیر آفتابی

    که مدام گرمتر میشد راه رفتیم،وتنها هنگامی که به آن رسیدیم فهمیدیم چیست.یک بطری آبجوبود،خالی.شایدازچندسال پیش درآنجا

    افتاده بود...

    ازآنجا که صحرا بسیارگرمترازیک ساعت قبل شده بود،تصمیم گرفتیم که دیگر به سمت دره نرویم.به هنگام بازگشت

    فکرکردم:"چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر،ازپیمودن راه خود باز مانده ایم؟"

    اما باز فکر کردم:"اگر به سمت آن نمیرفتیم ،چطور می فهمیدیم درخششی کاذب است؟"

    +نوشته شده در سه شنبه 1 دی ماه سال 1388ساعت00:41 AMتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0)

    زندگی در صدف خویش گهر ساختن است.

    زندگی، در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است.

    عشق، بیرون تاختن از این گنبد دربسته است.

    عشق، به یکی داد، جهان بردن و جان باختن است.

    مذهب زنده دلان، خواب پریشانی نیست. مذهب زنده دلان، از همین خاک، جهان دگری ساختن است.

    همچون طفلان با حسرت از زیر درخت به آشیان مرغان نگاه نکن. پرواز کن و مهر و ماه را صید کن.

    دلی که با تب و تاب تمنا آشناست، چون پروانه پی در پی خود را به شعله می زند.

    عشق اگر فرمان می دهد که از جان بگذر، این عشق است که محبوب است و مقصود است، نه جان.

     

    +نوشته شده در دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388ساعت00:46 AMتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0)

    خدایا با من قهری ...!!!
    بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...
    - خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!
    - بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...
    - خدایا! سه رکعت زیاد است!
    - بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو
    - خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم میپرد!
    - بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...
    - خدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!
    - بنده ی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب میکنیم.....
    بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد.....
    - ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
    - خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...
    - ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...
    - پروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود!
    اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است...
    - ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود...
    خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـیگرداند.
    ملائکه ی من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟
    وای نه ... !
    خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟؟!
    ولی باز هم خدا من رو می بخشد
    و باز هم ... !


    +نوشته شده در جمعه 15 آبان ماه سال 1388ساعت11:09 PMتوسط مهرداد | نظرات (2)

    نظرات (2)

     

    استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:   

     

    به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

     

    شاگردان جواب دادند:

     

    50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

     

    استاد گفت:

     

    من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

     

    شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

     

    استاد پرسید:

     

    خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

     

    یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.. 

     

    حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

     

    شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

     

    استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

     

    شاگردان جواب دادند: نه

     

     پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

     

    شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

     

    استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

     

    اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

     

    اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

     

    اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

     

    فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

     

    به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

     

    دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری

     زندگی همین است!

    +نوشته شده در شنبه 18 مهر ماه سال 1388ساعت01:05 AMتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1)



    پیش از اینها فکر میکردم خدا
    خانه ای دارد کنار ابر ها
    مثل قصر پادشاه قصه ها
    خشتی از الماس خشتی از طلا
    پایه های برجش از عاج و بلور
    بر سر تختی نشسته با غرور
    ماه برق کوچکی از از تاج او
    هر ستاره پولکی از تاج او
    اطلس پیراهن او آسمان
    نقش روی دامن او کهکشان
    رعد و برق شب طنین خنده اش
    سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
    دکمه ی پیراهن او آفتاب
    برق تیر و خنجر او ماهتاب
    هیچ کس از جای او آگاه نیست
    هیچ کس را در حضورش راه نیست
    پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
    از خدا در ذهنم این تصویربود
    آن خدا بی رحم بود و خشمگین
    خانه اش در آسمان دور از زمین

    بود ،اما میان ما نبود
    مهربان و ساده و زیبا نبود
    در دل او دوستی جایی نداشت
    مهربانی هیچ معنایی نداشت
    ... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
    از زمین از اسمان از ابر ها
    زود می گفتند این کار خداست
    پرس و جو از کار او کاری خطاست

    هر چه می پرسی جوابش آتش است
    آب اگر خوردی جوابش آتش است
    تا ببندی چشم کورت می کند
    تا شدی نزدیک دورت میکند
    کج گشودی دست ،سنگت می کند
    کج نهادی پا ی لنگت می کند
    تا خطا کردی عذابت می دهد
    در میان آتش آبت می کند

    با همین قصه دلم مشغول بود
    خوابهایم خواب دیو و غول بود
    خواب می دیدم که غرق آتشم
    در دهان شعله های سرکشم
    در دهان اژدهایی خشمگین
    بر سرم باران گرز آتشین
    محو می شد نعره هایم بی صدا
    در طنین خنده ی خشم خدا ...

    نیت من در نماز ودر دعا
    ترس بود و وحشت از خشم خدا
    هر چه می کردم همه از ترس بود
    مثل از بر کردن یک درس بود ..

    مثل تمرین حساب و هندسه
    مثل تنبیه مدیر مدرسه
    تلخ مثل خنده ای بی حوصله
    سخت مثل حل صد ها مسئله
    مثل تکلیف ریاضی سخت بود
    مثل صرف فعل ماضی سخت بود

    تا که یک شب دست در دست پدر
    راه افتادیم به قصد یک سفر
    در میان راه در یک روستا
    خانه ای دیدیم خوب و آشنا
    زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
    گفت اینجا خانه ی خوب خداست

    گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
    گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
    با وضویی دست ورویی تازه کرد
    گفتمش پس آن خدای خشمگین
    خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

    گفت :آری خانه ی او بی ریاست
    فرشهایش از گلیم و بوریاست
    مهربان و ساده و بی کینه است
    مثل نوری در دل آیینه است
    عادت او نیست خشم و دشمنی
    نام او نور و نشانش روشنی
    خشم نامی از نشانی های اوست

    حالتی از مهربانی های اوست
    قهر او از آشتی شیرینتر است
    مثل قهر مهربان مادر است
    دوستی را دوست معنی می دهد
    قهر هم با دوست معنی می دهد
    هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
    قهری او هم نشان دوستی ست

    تازه فهمیدم خدایم این خداست
    این خدای مهربان و آشناست
    دوستی از من به من نزدیکتر
    از رگ گردن به من نزدیکتر
    آن خدای پیش از این را باد برد
    نام او راهم دلم از یاد برد

    آن خدا مثل خیال و خواب بود
    چون حبابی نقش روی آب بود
    می توانم بعد از این با این خدا
    دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
    می توان با این خدا پرواز کرد
    سفره ی دل را برایش باز کرد

    می توان در بارهی گل حرف زد
    صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
    چکه چکه مثل باران راز گفت
    با دو قطره صد هزاران راز گفت
    می توان با او صمیمی حرف زد
    مثل یاران قدیمی حرف زد

    می توان تصنیفی از پرواز خواند
    با الفبای سکوت آواز خواند
    می توان مثل علف ها حرف زد
    با زبانی بی الفبا حرف زد
    می توان در باره ی هر چیز گفت
    می توان شعری خیال انگیز گفت
    مثل این شعر روان و آشنا

    تازه فهمیدم خدایم این خداست
    این خدای مهربان و آشناست
    دوستی از من به من نزدیک تر
    از رگ گردن به من نزدیک تر

    قیصر امین پور

    +نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور ماه سال 1388ساعت9:22 PMتوسط مهرداد | نظرات (2)

    نظرات (2)

    پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم باز سرش را پایین بگیرد( به دنبال گنج!) او در مدت زندگیش ۲۹۶ سکه ۱ سنتی ، 48 سکه ۵ سنتی ،۱۹ سکه۱۰ سنتی، 16 سکه ۲۵ سنتی، ۲ سکه نیم دلاری و۱ اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع ۱۳ دلارو ۲۶ سنت.


    در برابر بدست اوردن این 13 دلار و 26 سنت:
    او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را در فراز آسمانها در حالیکه از شکلی به شکل دیگر در میآمدند ندید. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی ازخاطرات او نشد.........

    +نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد ماه سال 1388ساعت00:52 AMتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0)


    We have connections between us

    Of which our parnets never dreamt

    We are here

    for everyone

    We are a bridge

    And a ladder

    For all those who dream

    For all those who have dreamt

    And still in our lifetime

    And still in our days

    We will sing with our voices:

    We brought peace upon us

    We brought peace upon us

    We brought peace upon us

    Peace upon us!!!

    We brought peace upon us

    We brought peace upon us

    We brought peace upon us

    Peace upon us!!!

    If your feast becomes mine

    Your faith and your dreams too

    Then we will build a new world

    Of love and peace

    When the intention becomes clear

    All people become human

    A family drinks from the same cup

    The cup of peace

    From the cup of peace

    From the cup of peace

    Cup of peace

    We have nothing more beautiful than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    Sweeter than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    Sweeter than peace

    Yes our parents ate

    the sour grapes of yesterday

    But our teeth

    You'll be surprised

    Have not decayed till now

    Together we will unite our hearts

    Togehter we will open our minds

    with the childern of peace

    With the children of dreams

    From the cup of peace

    From the cup of peace

    From the cup of peace

    We have nothing more beautiful than peace

    We brought peace upon us

    We have nothing more beautiful than peace

    Peace upon us!!!

    We brought peace upon us

    We brought peace upon us

    We have nothing more beautiful than peace

    Sweeter than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    Peace upon us!!!

    +نوشته شده در یکشنبه 28 تیر ماه سال 1388ساعت00:34 AMتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1)


    There's a hero if you look inside your heart.
    You don't have to be afraid of what you are.
    There's an answer if you reach into your soul
    and the sorrow that you know will melt away.
    And then a hero comes along
    with the strength to carry on
    and you cast your fears aside
    and you know you can survive.
    So, when you feel like hope is gone
    look inside you and be strong
    and you'll finally see the truth
    that a hero lies in you.
    It's a long road when you face the world alone.
    No one reaches out a hand for you to hold.
    You can find love if you search within yourself
    and the emptiness you felt will disappear.
    And then a hero comes along
    with the strength to carry on
    and you cast your fears aside
    and you know you can survive.
    So, when you feel like hope is gone
    look inside you and be strong
    and you'll finally see the truth
    that a hero lies in you.
    Lord knows dreams are hard to follow,
    But don't let anyone tear them away.
    Hold on, there will be tommorow.
    In time you'll find the way.
    And then a hero comes along
    with the strength to carry on
    and you cast your fears aside
    and you know you can survive.
    So, when you feel like hope is gone
    look inside you and be strong
    and you'll finally see the truth
    that a hero lies in you.
    Tha a hero lies in you,
    that a hero lies in you


    قهرمانی دردرون تو وجود دارد اگر که به خودت نگاهی بندازی
    نباید از چیزی که هستی واهمه ای داشته باشی
    جوابی وجود دارد اگر که تو به خودت برسی ( خودت را پیدا کنی)
    و اندوهی که تو (در خود) سراغ داری جاری خواهد شد
    و سپس قهرمان به میدان می آید
    با نیرویی که بتواند ادامه دهد
    و تو ترس را کنار میزنی
    و تو می دانی که می توانی زندگی کنی (به زندگی واقعی ادامه دهی)
    پس, هنگامی که احساس می کنی آرزوهایت از دست رفته اند
    به درونت نگاهی بینداز و قوی باش
    و سر انجام حقیقت را خواهی یافت
    که قهرمانی در(کالبد) تو آرمیده
    این راه خیلی طولانی خواهد بود اگر که بخواهی با دنیایت تنها مواجه بشی
    کسی به قصد کمک دستی برای یاری سمت تو دراز نمی کنه
    تو اگر که جستجو کنی میتونی عشق را در خود بیابی
    و پوچیی که حس کردی نا پدید خواهد شد
    و سپس قهرمان به میدان می آید
    با نیرویی که بتواند ادامه دهد
    و تو ترس را کنار میزنی
    و تو می دانی که می توانی زندگی کنی (به زندگی واقعی ادامه دهی)
    پس, هنگامی که احساس می کنی آرزوهایت از دست رفته اند
    به درونت نگاهی بینداز و قوی باش
    و سر انجام حقیقت را خواهی یافت
    که قهرمانی در(کالبد) تو آرمیده
    خدا می داند که به دنبال رویا ها رفتن چقدر سخت است
    اما نگذار که کسی آنها را از تو بگیرد
    ثابت قدم باش, فردایی و جود خواهد داشت
    در آن زمان تو راه را می یابی
    و سپس قهرمان به میدان می آید
    با نیرویی که بتواند ادامه دهد
    و تو ترس را کنار میزنی
    و تو می دانی که می توانی زندگی کنی (به زندگی واقعی ادامه دهی)
    پس, هنگامی که احساس می کنی آرزوهایت از دست رفته اند
    به درونت نگاهی بینداز و قوی باش
    و سر انجام حقیقت را خواهی یافت
    که قهرمانی در(کالبد) تو آرمیده
    که قهرمانی در(کالبد) تو آرمیده
    که قهرمانی در(کالبد) تو آرمیده

    +نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر ماه سال 1388ساعت01:06 AMتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0)


    عشق بازی به همین آسانی است...

    عشقبازی به همین آسانی است

    که گلی با چشمی

    بلبلی با گوشی

    رنگ زیبای خزان با روحی

    نیش زنبور عسل با نوشی

    کارهموارۀ باران با دشت

    برف با قلۀ کوه

    رود با ریشۀ بید

    باد با شاخه و برگ

    ابر عابر با ماه

    چشمه‌ای با آهو

    برکه‌ای با مهتاب

    و نسیمی با زلف

    دو کبوتر با هم

    و شب و روز و طبیعت با ما!

    عشقبازی به همین آسانی است...

    شاعری با کلماتی شیرین

    دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

    پرسشی از اشکی

    و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

    و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

    عشقبازی به همین آسانی است...

    که دلی را بخری

    بفروشی مهری

    شادمانی را حرّاج کنی

    رنج‌ها را تخفیف دهی

    مهربانی را ارزانی عالم بکنی

    و بپیچی همه را لای حریر احساس

    گره عشق به آن‌ها بزنی

    مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

    عشقبازی به همین آسانی است...

    هر که با پیش سلامی در اول صبح

    هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

    هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

    نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

    عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

    لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

    و خداحافظی شادی در آخر روز

    و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

    و رکوعی و سجودی با نیت شکر

    عشقبازی به همین آسانی است...


    +نوشته شده در یکشنبه 21 تیر ماه سال 1388ساعت11:13 PMتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1)

    Every night in my dreams
    I see you, I feel you
    That is how I know you go on.

    Far across the distance
    and spaces between us
    You have come to show you go on.

    Near, Far,
    wherever you are,
    I believe that the heart does go on.

    Once more, you opened the door
    And you're here in my heart,
    and my heart will go on and on.

    Love can touch us one time
    and last for a lifetime
    And never let go till we're gone.

    Love was when I loved you,
    one true time to hold on to
    In my life we'll always go on.

    Near, far,
    wherever you are,
    I believe that the heart does go on.

    Once more, you opened the door
    And you're here in my heart,
    and my heart will go on and on.

    You're here, there's nothing I fear
    And I know that my heart will go on.
    We'll stay, forever this way
    You are safe in my heart

    and my heart will go on and on

     

     

    +نوشته شده در دوشنبه 8 تیر ماه سال 1388ساعت11:34 PMتوسط مهرداد | نظرات (3)

    نظرات (3)

    شعری زیبا از دکتر شریعتی

    پریشانم

    چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

    مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

    خداوندا!

    اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

    لباس فقر پوشی

    غرورت را برای ‌تکه نانی

    ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

    و شب آهسته و خسته

    تهی‌ دست و زبان بسته

    به سوی ‌خانه باز آیی

    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

    نمی‌گویی؟!

    خداوندا!

    اگر در روز گرما خیز تابستان

    تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

    لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

    و قدری آن طرف‌تر

    عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

    و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

    نمی‌گویی؟!

    خداوندا!

    اگر روزی‌ بشر گردی‌

    ز حال بندگانت با خبر گردی‌

    پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

    خداوندا تو مسئولی

    خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

    در این دنیا چه دشوار است

    چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
    __________________

    +نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1388ساعت01:22 AMتوسط مهرداد | نظرات (7)

    نظرات (7)

    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

    راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است
    !
    ››
    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود .
    راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

    +نوشته شده در شنبه 2 خرداد ماه سال 1388ساعت00:12 AMتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0)

    پروانه و پیله

    روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
    آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.
    آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند . اما چنین نشد .در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .
    آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
    گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم .
    من نیرو خواستم و خدا مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم .
    من دانش خواستم و خدا مسائلی برای حل کردن به من داد .
    من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدر ت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
    من شهامت خواستم و خداوند موانعی بر سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بردارم .
    من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشا ن داد که نیازمند کمک بودند.
    من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم .
    من به آنچه می خواستم نرسیدم .....
    اما انچه نیاز داشتم به من داده شد! 

    نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی .
     

    +نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت01:29 AMتوسط مهرداد | نظرات (2)

    نظرات (2)

    پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.  

    پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
    و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.  


    پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. 

     اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. 

     
    پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است 

     و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
    و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
    معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
    تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
    اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
    خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ 

     تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. 

     

    +نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت9:27 PMتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0)

    پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
    پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
    دوستدار تو پدر

    پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
    پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
    4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
    پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
    پسرش پاسخ داد : پدر برو و
    سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

    هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید

    +نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت00:10 AMتوسط مهرداد | نظرات (2)

    نظرات (2)


    مرکز آموزش بزرگسالان برگزار می‌کند
    کلاس‌هاى بهاره براى خانم هاثبت نام تا پایان اردیبهشت ماه
    توجه: به دلیل پیچیدگى و مشکلى موضوعات، براى هر کلاس بیش از 8 نفر ثبت نام نمی‌شود.


    کلاس ١
    چگونه 2.5 متر ماشین رو تو 6 متر جای پارک کنیم؟
    برگزارى به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید
    مدّت: ٤ هفته، دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


    کلاس ٢
    مسابقه فوتبال یک ورزش است نه فیلم غیراخلاقی
    برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
    مدّت: ٢ هفته، شنبه‌ها از ساعت ١٨ تا ٢٠


    کلاس ٣
    آیا می‌توان برای رفتن به مراسم عروسی همزمان با آقایان حاضر شد؟
    برگزارى به صورت کار عملى و گروهى
    مدّت: ٤ هفته، یکشنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


    کلاس ٤
    نحوه صحیح گرفتن فرمان اتومبیل

    برگزارى به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلى
    مدّت: ٣ هفته، پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١٤ تا ١٦

                                                                                
    کلاس ٥
    نحوه تشخیص تاریخ انقضاء مواد خوراکی از روی بسته آنها
    برگزارى به صورت نمایش ویدیویى
    مدّت: ٤ هفته، سه‌شنبه و پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


    کلاس ٦
    عدم ترس از نازل پمپ بنزین و حرکت ندادن خودرو هنگام سوختگیری

    برگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروه‌هاى پشتیبان
    مدّت: ٤ هفته، چهارشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


    کلاس ٧
    اهمیت دادن به ظاهر و هیکل خود بعد از ازدواج به مانند قبل آن
    برگزارى به صورت بحث آزاد
    مدّت: ٢ هفته، دوشنبه‌ها از ساعت١٨ تا ٢٠


    کلاس ۸
    چطور می توان با تلفن زیر 30 دقیقه صحبت کرد؟
    برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
    مدّت: حداقل ٦ ماه، سه‌شنبه‌ها از ١٨ تا ٢٠


    کلاس ۹
    تفاوت‌هاى بنیادى بین شوهر و آرنولد شوارتزنگر ، براد پیت و بیل گیتس
    برگزارى به صورت آنلاین و نقش بازى کردن
    مدّت: نامحدود، سه‌شنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢٢


    کلاس ۱۰
    رد نشدن از جلوی تلویزیون با جارو برقی به هنگام پخش فینال جام باشگاه های اروپا
    برگزارى به صورت تمرینات مدیتیشن و روش‌هاى تنفسى
    مدّت: ٤ هفته، شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها از ١٧ تا ٢٠


    کلاس ۱۱
    عدم حساسیت به دختران زیباتر از خود و زشت خطاب کردن آنها
    برگزارى به صورت جلسات شوک درمانى
    مدّت: سه شب، یک‌شنبه و سه‌شنبه و پنج‌شنبه از ساعت ١٩ تا ٢١


    *

    پس از پایان دوره، به کسانى که امتحانات را با موفقیت بگذرانند دیپلم افتخار داده خواهد شد. *

     

    مرکز آموزش بزرگسالان برگزار می‌کند
    کلاس‌هاى پائیزه براى آقایان
    ثبت نام تا پایان شهریور ماه

    توجه: به دلیل پیچیدگى و مشکلى موضوعات، براى هر کلاس بیش از ٨ نفر ثبت نام نمی‌شود


    کلاس ١
    چگونه جایخى را پر می‌کنید؟
    برگزارى به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید
    مدّت: ٤ هفته، دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


    کلاس ٢
    آیا دستمال توالت خود به خود عوض می‌شود؟
    برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
    مدّت: ٢ هفته، شنبه‌ها از ساعت ١٨ تا ٢٠



    کلاس ۳
    تفاوت‌هاى بنیادى بین سبد لباسهاى کثیف و کف زمین
    برگزارى به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلى
    مدّت: ٣ هفته، پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١٤ تا ١٦


    کلاس ۴
    آیا ظرف‌ها پرواز کنند؟ و خودشان در سینک آشپزخانه فرود آیند؟
    برگزارى به صورت نمایش ویدیویى
    مدّت: ٤ هفته، سه‌شنبه و پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


    کلاس ۵
    گم کردن ریموت کنترل تلویزیون یا از دست دادن هویت
    برگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروه‌هاى پشتیبان
    مدّت: ٤ هفته، چهارشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢١


    کلاس ۶
    یادگیرى چگونگى پیدا کردن چیزها: ابتدا نگاه کردن به سرجایش و بعد زیر و رو کردن خانه
    برگزارى به صورت بحث آزاد
    مدّت: ٢ هفته، دوشنبه‌ها از ساعت١٨ تا ٢٠


    کلاس۷
    مرد واقعى هنگامى که راه را گم کرد از یکنفر سوال می‌کند
    برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
    مدّت: حداقل ٦ ماه، سه‌شنبه‌ها از ١٨ تا ٢٠


    کلاس ۸
    آیا ممکن است هنگام پارک کردن ماشین توسط همسرتان ساکت بنشینید؟
    برگزارى به صورت شبیه‌سازى کامپیوترى
    مدّت: ٤ هفته پنج‌شنبه‌ها از ساعت ١٢ تا ١٤


    کلاس ۹
    تفاوت‌هاى اساسیمادر و همسر
    برگزارى به صورت آنلاین و نقش بازى کردن
    مدّت: نامحدود، سه‌شنبه‌ها از ساعت ١٩ تا ٢٢

     
    کلاس ۱۰
    حفظ آرامش به هنگام خرید کردن همسر
    برگزارى به صورت تمرینات مدیتیشن و روش‌هاى تنفسى
    مدّت: ٤ هفته، شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها از ١٧ تا ٢٠


    کلاس ۱۱
    مبارزه با فراموشى ... به یادآوردن روز تولد، سالگردها و سایر تاریخ‌هاى مهم
    برگزارى به صورت جلسات شوک درمانى
    مدّت: سه شب، یک‌شنبه و سه‌شنبه و پنج‌شنبه از ساعت ١٩ تا ٢١


    کلاس ۱۲
    اجاق گاز: چیست و چگونه استفاده می‌شود؟
    برگزارى به صورت نمایش زنده
    سه‌شنبه‌ها از ساعت ١٨ تا ٢٠

    +نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت4:20 PMتوسط مهرداد | نظرات (2)

    نظرات (2)




    روزی عارفی ندایی از غیب شنید ............ .......
    که ای اهل دل ............ ......... .
    آیا می خواهی آنچه از درون تو می دانیم ، بر مردم آشکار کنیم تا بفهمند که تو آنقدرها هم که نشان می دهی زاهد و عارف نیستی ؟؟؟؟؟
    و عارف پاسخ داد :
    آیا تو می خواهی که من به مردم بگویم که حد و اندازه بخشش و رحمت تو چقدر است تا آنها بی پروا از خشم تو و با اتکا به رحمت بی انتهایت ، به هر کاری که دوست دارند ، دست بزنند ؟؟؟؟
    مجددا همان ندای غیبی به گوش رسید که گفت :
    بسیار خب عارف !!!
    نه تو چنین کاری بکن و نه من چنان کاری را انجام می دهم .

    او معنای رحیم را می دانست .


     

     

    +نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت7:48 PMتوسط مهرداد | نظرات (3)

    نظرات (3)

     

     

    هفت بار روح خویش را آزردم

     

    اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد

     

    دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید

     

    سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید

     

    چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند

     

    پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش‌دانست

     

    ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد، درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است

     

    و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است

     

    جبران خلیل جبران

    +نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت00:36 AMتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1)

    مردم اغلب غیر منطقی ، خود محورو متعصب هستند  

    در هر حال آنها را ببخش! 

     

    اگر مهربان باشی مردم تو را متهم می کنند  

    که پشت این مهربانی ها ،

     هدف های خود خواهانه پنهان شده است  

    در هر حال ، مهربان باش!

     

     

    اگر موفق شوی ،

    دوستان دروغین و دشمنان واقعی

    به دست خواهی آورد ،

     

    در هر حال ،موفق شو!

     

     

    اگر صادق و صریح باشی ،

    ممکن است تو را فریب دهند ،

     

    در هر حال ، صادق و صریح باش !

     

     

    چبزی را که برای ساختنش سال ها تلاش کرده ای

    می توانند در یک شب نابود کنند ،

     

    در هر حال ، تو بساز!

     

    اگر آرامش و خوشبختی

     را بیابی

    مورد حسد واقع می شوی ،

     

    در هر حال ، به دنبال خوشبختی باش!

     

    کار خوب امروز تو را ،

    اغلب افراد فردا فراموش می کنند ،

     

    در هر حال ، تو کار خوبت را انجام بده !

     

    بهترین هایت را به دنیا بده

    و این ممکن است هرگز کافی نباشد ،

     

    در هر حال ، تو بهترین هایت را به دنیا بده!

     

    می دونی ....

    در آخر ،

    هر چی بوده بین تو و خداست ،

     

    در هر حال ، هیچ کدوم بین تو وآنها نبوده!

     

    +نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت11:42 PMتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1)

     

     

    +نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت9:51 PMتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1)

    زیباترین جاده های دنیا 

      

     

     

     

     

     

     

    +نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت4:29 PMتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0)

     دل‌آرا دارابی اعدام شد 

    محمد مصطفایی وکیل دادگستری می‌گوید که دل‌آرا دارابی صبح امروز جمعه در رشت اعدام شد.

    آقای مصطفایی با اعلام این خبر افزوده است که حکم اعدام خانم دارابی در زندان مرکزی رشت و بدون اطلاع وکلای وی به اجرا گذاشته شده است.

    وی در گفتگو با زمانه، روند اجرای حکم دل‌آرا را غیرقانونی خواند و گفت: «بر اساس قانون باید اجرای حکم به وکیل دل‌آرا ابلاغ می‌شد و حتی اگر وی وکیل خود را عزل کرده است، باید این عزل به آقای خرمشاهی اعلام شده و به محکوم فرصتی برای اختیار وکیل داده می‌شد.»

    محمد مصطفایی با اظهار تاسف از اینکه اولیای دم به وعده‌های خود برای دادن رضایت و صرفنظر کردن از قصاص دل‌آرا عمل نکردند، ادامه داد: «هر دو شرط آنها مبنی بر گل‌باران کردن مزار مقتول از سوی خانواده دل‌آرا و عزل آقای خرمشاهی از وکالت این پرونده، عملی شده بود.»

    این وکیل دادگستری علت اجرای ناگهانی حکم اعدام دل‌آرا دارابی را «غرض‌ورزی اداره اجرای احکام رشت و خانواده مقتول» عنوان کرد و گفت:«اگر قانون در کشور ما حکومت می‌کرد، این حکم به این صورت اجرا نمی‌شد و اصلاً حکم اعدام برای دل‌آرا صادر نمی‌شد.»

    کمیته گزارشگران حقوق بشر نیز با تائید این خبر، گزارش کرد که عبدالصمد خرمشاهی وکیل دل‌آرا با شنیدن این خبر، «شوکه» شده است.

    آن‌طور که این کمیته اعلام کرده است، آقای خرمشاهی برای پیگیری، امروز جمعه راهی شهر رشت شده است.

    دل‌آرا داربی ۲۳ ساله به اتهام قتل مهین دارابی حقیقی (یکی از بستگان پدرش) در سن ۱۷سالگی به اعدام محکوم شده بود.

    طبق اقرار دل‌آرا، دادگاه وی را به عنوان متهم ردیف اول پرونده معرفی کرد. بعد‌ها وی اعترافات اولیه خود را انکار کرد، اما این انکار از سوی دادگاه پذیرفته نشد و دارابی به اعدام محکوم شد.

    حکم اعدام دل‌آرا قرار بود دو هفته پیش از این به اجرا گذاشته شود که با درخواست فعالان مدنی به تعویق افتاده بود.


    آیت‌الله محمود هاشمی شاهرودی رئیس قوه قضاییه به دل‌آرا دارابی و وکلای وی فرصت داده بود تا رضایت خانواده مقتول را جلب کنند.

    خانواده مقتول پیش از این اعلام کرده بودند در صورتی رضایت خواهند داد که دل‌آرا از آنها بابت قتل مادرشان «عذرخواهی» کند.

    سازمان‌های مدافع حقوق بشر و بسیاری از فعالان مدنی در این مدت بارها با صدور بیانیه‌های جداگانه‌ای، خواستار لغو حکم اعدام دارابی شده بودند.

    دل‌آرا در هنگام بازداشت ۱۷ سال داشت و بر اساس پیمان‌نامه حقوق کودک که ایران نیز به اجرای آن متعهد شده‌ است، کودک محسوب می‌شد. این پیمان‌نامه اعدام افراد زیر ۱۸ سال را ممنوع کرده‌ است.
    ایران بالاترین آمار اعدام کودکان را در جهان دارد.

    در سه سال گذشته ۳۲ کودک در جهان اعدام شده‌اند که ۲۶ مورد آن در ایران بوده‌ است. سال گذشته، شش نوجوان در ایران اعدام شدند و هم‌اکنون ۱۳۰ نوجوان زیر ۱۸ سال با دریافت حکم اعدام، در مسیر اجرای حکم قرار دارند.

    وبلاگ محمد مصطفایی 

     

     

     دل‌آرا دارابی ۲۳ ساله، متهم است شش سال پیش زمانی که ۱۷ سال داشت به همراه دوست پسرش، شخصی به نام «مینا» را در رشت از پای در آورده است 

    کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران در اطلاعیه‌ای با اعتراض به حکم صادر شده، به مقام‌های ایران توصیه کرده است که با توقف حکم اعدام وی، پرونده را باردیگر مورد «بازبینی» قرار دهند.

    عبدالصمد خرمشاهی، وکیل دل‌آرا نیز اظهار داشته است که پرونده موکلش «ایراد‌های زیادی» دارد.
    «چپ‌دست بودن دل‌آرا که با محل ضربات وارد شده به مقتول همخوانی ندارد»، به گفته آقای خرمشاهی مهمترین دلیل برای اثبات بی‌گناهی موکلش است.

    سازمان عفو بین‌الملل دیگر نهاد بین‌المللی فعال در امر حقوق بشر است که با صدور بیانیه‌ای خواستار توقف حکم اعدام دل‌آرا دارابی شده ‌است.

    پدر دل‌آرا نیز در نامه‌ای از آیت‌الله محمود هاشمی شاهرودی خواسته که حکم اعدام دخترش را متوقف کند.
    دل‌آرا در اولین بازجویی‌ها به قتل اعتراف کرده است، اما در روز دادگاه اتهام قتل را نپذیرفت.

    وی گفت که «پسر مورد علاقه‌ام به من گفته بود چون تو زیر ۱۸ سال هستی اگر قتل را به گردن بگیری اعدام نخواهی شد و من هم به قتل اعتراف کردم.» 

     

    http://zamaaneh.com/news/2009/04/post_8667.html

    +نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت4:29 PMتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0)

     

    "دکتر امامی رضوی معاون سلامت وزارت بهداشت از افزایش حقوق متخصصان به ماهانه 3 تا 5 میلیون تومان در شهرستانهای محروم خبر داد" (مجله نظام پزشکی شماره 43-42 ابان و آذر 1387 صفحه 80)

    همیشه همه به فکر بیماران و مردم محروم هستند ودر مطبوعات ما نیز از بی اخلاقی جامعه پزشکی و اینکه در اکثر موارد بدنبال پر کردن جیب خود هستند و داستانهایی در این زمینه, کم گفته نشده است و در این بین کمتر به جامعه پزشکی پرداخته شده, چون اصولا تصور غالب افراد جامعه این است که پزشکان و بخصوص پزشکان متخصص افرادی متمول هستند.

    ولی واقعیت چیست؟

    تصورم این بود که از وقتی که رزیدنتی به اتمام برسد, دیگر دغدغه مالی نخواهم داشت و درامدم انقدری خواهد بود که کفاف نیازهای اولیه زندگیم رو بدهد.

    به همین دلیل با انتخاب استانهای محروم در اولویتهای اول (ترتیب محلهای انتخابیم کرمان, سیتان و بلوچستان و بوشهر و..), خواستم سروسامانی به وضعیت اقتصادی زندگیم بدهم و در سن 34 سالگی به حداقلهای زندگی برسم.

    در اولین اولویت انتخابیم,که استان کرمان بود افتادم و در این استان هم به یکی از شهرهای محروم استان, رفتم.

    در بیمارستانی مشغول بکار شدم که 800 میلیون بدهکاری دارد.

    در حالی شروع به کار کردم که کل دارایی من در سن 34 سالگی 3 میلیون بدهکاری بود.

    26 سال از عمرم به درس خوندن گذشت. (12 سال در مدرسه, 7 سال در دانشکده پزشکی, 3 سال در کتابخانه واسه قبولی در امتحان تخصص و 4 سال در بیمارستان در طی دوره تخصص)

    با حقوق اینترنی ماهیانه 20000تومان (مهر 78 تا اسفند 79), دوران سربازی هم ماهیانه20000تومان (اردیبهشت 80 تا بهمن 81) و کار در یکی از روستاهای اطراف سراوان ماهیانه 300000 تومان (اسفند 81 تا شهریور 82), سال اول رزیدنتی 80000 تومان (از مهر 83) که در سال چهارم رزیدنتی به 240000 تومان رسید.

    اینکه با این حقوق چطور به اینجا رسیدم بماند (حقوق سال اول رزیدنتیم معادل اجاره خانه من در تهران بود جدای از 4 میلیون تومانی که بابت رهن خانه پدر بزرگوارم داده بودند)

    و اما الان, که بعنوان متخصص داخلی که بورد هم دارم و در یک شهر محروم و فرسنگها دورتر از خانواده ام دارم کار میکنم:

    فیش حقوقیم بعد از دو ماه و نیم از شروع بکارم صادر شد و با حق الزحمه ماهیانه 2311990 ریال. (اصل فیش حقوقیم در پست قبلیم هست)

    و اینه نتیجه 34 سال زندگی که 26 سالش به درس خوندن گذشته.

    در حالی که حداقل حقوق در این مملکت برای یک کارگر ساده ماهیانه 220000 تومان تعیین شده.

    و در بیمارستانی که حقوق منشی بخش 350000 تومان و حقوق نیروی خدماتی بیمارستان بیشتر از 300000 تومانه.

    و حقوق یک آبدارچی در شرکت مس سرچشمه 650000 تومانه.

    حقوق یک بهورز با تحصیلات سوم راهنمایی 430000 تومانه.

    در حالی که از 17 مهر شروع بکار کردم همین حقوق ناچیز نیز تا اول بهمن پرداخت نشد و دیماه تلفن ثابت و موبایلم چون پول پرداختش رو نداشتم قطع شد.

    و مجموع دریافتیم در اول بهمن ماه 7453857 ریال بود.

    شاید حقوق ناچیز دوره اینترنی و سربازی و رزیدنتی را بتونید توجیه کنید,ولی حقوق یک متخصص را با چه منطق و دلیلی توجیه میکنید؟

    ایا برای تاوان استفاده از تحصیلات رایگان سالها زندگی دور از خانواده و در مناطق محروم کافی نیست؟

    یا همان کشیکهای فراوان دوره رزیدنتی و اداره بیمارستانهای دولتی با حداقل دستمزد کافی نیست؟

    یا 3 سال حبس در کتابخانه برای قبولی در امتحان رزیدنتی کافی نیست؟

    {قبولی در یکی از ناعادلانه ترین رقابت ممکن که عده زیادی با سهمیه های خاص قبول شدند (از 25 نفر قبول شده رشته داخلی دانشگاه تهران 22 نفر با سهمیه های مختلف قبول شدند و فقط 3 نفر با سهمیه ازاد قبول شدیم) و عده نامشخصی هم با خرید سوال که هرگز اخراج نشدند}

    ایا شایسته است که با ما که با تلاش فراوان و گذشتن از بسیاری از لذتها و خواستهای طبیعی یک انسان و صرف بهترین سالهای جوانی در راه کسب علم همراه با خدمت به بیماران به چنین جایگاهی رسیدیم به مانند یک برده رفتار شود.(که باید با ناچیزترین حقوق ممکن در محروم ترین نقاط کشور کار کنیم)

    وقتی ارزش تخصص کمتر از سیکل میباشد و ارزش کار متخصص کمتر از یک بهورز آبدارچی و نیروی خدماتی بیمارستان است چه عنوانی بهتر از یک برده بر ای یک متخصص میشود بکار برد؟

    شاید بگویید که شما کارانه و حق آنکالی میگیریید.

    ولی برای کارانه 50% از حق ویزیت یک پزشک به بیمارستان تعلق میگیرد و بابت آنکالی هم در هر زمان از شبانه روز باید دربیمارستان حاضر شوید.

    و تازه همین پول هم هر وقت که بیمارستان توانایی داشت به شما پرداخت خواهد شد و در بیمارستان ما متخصصانی که مشغول به کارند کارانه و آنکالی بهمن سال گذشته را دریافت کردند.

    پس در خوشبینانه حالت ممکن من باید حداقل یکسال را با ماهی 230000 تومان بگذرونم.

    اقای وزیر,ایا مخابرات حاضره که هزینه موبایل و تلفن را یک سال دیگه از من بگیره و موبایل و تلفن من رو قطع نکنه؟

    یا راه آهن و یا دفتر هواپیمایی حاضره یکسال دیگه پول بلیط را از من بگیرند؟

    ایا هیچ مدیر تالاری حاضره تالارش رو واسه برگزاری مراسم عروسی به من بده و یکسال دیگه پولش را از من بگیره؟

    یا حتی هیچ بانکی حاضره به من وام بده؟

    من نه ویلای شمال میخوام و نه یه ماشین گران قیمت و نه مسافرت به کشورهای اروپایی.

    من امروز در حال تلاش برای دادن بدهکاریم که برای گذراندن دوره رزیدنتی صرف شد, هستم برای رسیدن به نقطه صفر.

    مانند خیلی از دوستانم که در شرایطی مانند من, در دورترین نقاط کشور مشغول خدمتند.

    ما در حال کاریم تا وزیر و معاون ایشان با افتخار از خدمت رسانی به محرومان صحبت کنند و از فعال شدن بیمارستانهای مناطق محروم.

    و چون تعهد دادیم و چون سوگند خوردیم و چون اصولا صدایمان در نمیاد و چون دولت حاضر نیست برای سلامت مردم هزینه کند و چون مردم هم از عهده هزینه درمان برنمایند,ما باید همه این کمبودها را جبران کنیم چون 16 سال از کمک دولت و مالیاتهای مردم استفاده کردیم و خوردیم و خوابیدیم 

     

    منبع:http://drharrison.persianblog.ir/

    +نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت4:12 PMتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1)