X
تبلیغات
نماشا
رایتل
ایران من

ایران من


 
 
به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانیش گریه ی فرزندش رو دید
ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !

 
گروه اینترنتی شمیم وصل

به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!

 
گروه اینترنتی شمیم وصل

به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد

 
گروه اینترنتی شمیم وصل
به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،
اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

 
گروه اینترنتی شمیم وصل
 
سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .

 
گروه اینترنتی شمیم وصل

به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..
گروه اینترنتی شمیم وصل
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

 

پدرم هر وقت میگفت "درست میشود" ... تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!

گروه اینترنتی شمیم وصل

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه...
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

 
گروه اینترنتی شمیم وصل

پدرم ،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند ! به سلامتی هرچی پدره

 
گروه اینترنتی شمیم وصل

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتی هرچی پدره
-----------------
بیاییم با هم عهد بندیم از این پس:
هر فرد زحمتکشی میبینیم
اون رو به عنوان فرشته ای
که
پشتوانه محکم فرزندانش است,
احترام کنیم: این فرشته شاید:
 یک کارگر ساده باشد
یک کارگر شهرداری باشد
یک دستفروش باشد
یک پرستار باشد
و هر چه که هست
یک فرشته هست

+نوشته شده در یکشنبه 10 دی‌ماه سال 1391ساعت09:37 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

حکایت

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

 



+نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1390ساعت12:33 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

 

 

 در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود.

  

کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند.

 

رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما...

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آکواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود.

 

 

20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب میکند و هوا رو به تاریکی میرود.

بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میکنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت میکند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.

 

 40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت میکند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.

 

 

داستان "جان استفن آکواری" از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد.

حالا "آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟"

یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید.

 

+نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389ساعت11:34 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

"امت فاکس"، نویسنده و فیلسوف معاصر، ‌از آمریکا، هنگامی که برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت.

وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با این نیت که از او پذیرایی شود.

اما هرچه لحظات بیشتری سپری میشد، ناشکیبایی او از اینکه میدید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت.

از همه بدتر اینکه مشاهده میکرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

 

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفت: من حدود بیست دقیقه است که در ایجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا میبینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی میشوند؟

 

مرد با تعجب گفت: اینجا سلف سرویس است، سپس به قسمت انتهایی رستوران، جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد به آنجا بروید، یک سینی بردارید هر چه میخواهید انتخاب کنید، پول آنرا بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آنرا میل کنید!

 

امت فاکس که قدری احساس حماقت میکرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی میز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم از اینکه چرا او سهم بیشتری دارد که هرگز به ذهنمان نمیرسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه میخواهیم برگزینیم.

 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد، به دلیل آنست که

شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید

+نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389ساعت11:37 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.


می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم

و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

 

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،

چون می توانم آن را بخورم!

 

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم

 و با دوستانم بستنی بخورم .

 

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم

و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

 

می خواهم به گذشته برگردم،

وقتی همه چیز ساده بود،

وقتی داشتم رنگها را،

جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را

یاد می گرفتم،

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم

و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

 

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست

و همه راستگو و خوب هستند.

 

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است

و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،

نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،

خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

 

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،

به یک کلمه محبت آمیز،

به عدالت،

به صلح،

به فرشتگان،

به باران،

و به . . .

 

این دسته چک من، کلید ماشین،

کارت اعتباری و بقیه مدارک،

...مال شما...

 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

 

 

نویسنده: سانتیا سالگا

+نوشته شده در یکشنبه 26 دی‌ماه سال 1389ساعت11:11 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real

گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود
که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید


When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم

که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم


Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile

به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند

کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند

Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do

هر چه میخواهی آرزو کن
هر جایی که میخواهی برو
هر آنچه که میخواهی باش
چون فقط یک بار زندگی می کنی
و فقط یک شانس داری

برای انجام آنچه میخواهی


May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy


خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی

و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی

The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way

شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلکه بهترین استفاده را می کنند

از هر چه سر راهشان قرار میگیرد


The brightest future will always be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches

همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمیتوانی در زندگی پیشرفت کنی
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نکنی

 

When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
You’re the one who is smiling and everyone
Around you is crying

وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند
آنگونه باش که در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری

و اطرافیانت گریه می کنند



+نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان‌ماه سال 1389ساعت10:34 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

" اگر عمر دوباره داشتم ..."

   

اگر عمر دوباره داشتم :
مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم.همه چیز را آسان مى گرفتم.از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم.فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم.به مسافرت بیشتر مى رفتم.از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم.بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر.مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى.آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام.اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم.من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم. اما اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم.اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى شدم.گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى کردم.سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم.دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم.بیشتر عاشق مى شدم.به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم.پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم.سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم.به سیرک بیشتر مى رفتم.در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید: "شادى از خرد عاقل تر است".اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم ...
پس بیاین تا تموم نشده یک بار دیگه یه جور دیگه نگاهش کنیم شاید بهتر باشه یه جوری زندگی کنیم کــه تا وقتی زنده ایم آدمها دلشون واسمون تنگ بشه, نه وقتــی که عمرمون تموم شـــد .!!!!!!

 

نویسنده : دان هرالــد

+نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1389ساعت11:48 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

Where love is God is also

هر کجا محبت باشد،خدا هم هست

God is in your heart,,yet you search for him in the wilderness

خدا در قلب توست و تو در بیابان ها به دنبالش می گردی

The nearer the soul is to God, the less its,
since the point nearest the circle is subject to the least motion.. disturbances

هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد، آشفتگی اش کمتر است
.زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره، کمترین تکان را دارد

Every happening, great and small
is a parable whereby God speaks to us,
and the art of life is to get the message.

هر اتفاقی که می افتد،چه کوچک چه بزرگ،وسیله ای است
برای آنکه خدا با ما حرف بزند و هنر زندگی دریافت این پیام هاست

+نوشته شده در شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389ساعت01:55 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

You have to live moment to moment, you

Have to live each moment as if it is the last

Moment. So don't waste it in quarreling, in

Nagging or in fighting.

Perhaps you will not find the next moment even

For an apology.

 

 

از لحظه به لحظه زندگی کردن گریزی نیست.باید هر لحظه

را چنان زندگی کنی که گویی واپسین لحظه است.

پس وقت را در جدل، گلایه و نزاع تلف نکن.

شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد.

 

اوشو
http://rahefarda.persiangig.com/mydesktop1126744220i6457full1c.jpg
 





+نوشته شده در سه‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1389ساعت11:06 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)



http://defan.aha.ru/img/lj/woa/girl_in_the_rain.jpg

چیست این باران که دلخواه من است ؟
زیر چتر او روانم روشن است .
چشم دل وا می کنم


قصه یک قطره باران را تماشا می کنم :
در فضا،
همچو من در چاه تنهائی رها،
می زند در موج حیرت دست و پا،
خود نمی داند که می افتد کجا !


در زمین،
همزبانانی ظریف و نازنین،
می دهند از مهربانی جا به هم،
تا بپیوندند چون دریا به هم !
قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .


هر حبابی، دیدهای در جستجوست،
چون رسد هر قطره، گوید: - « دوست! دوست ... !»
می کنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهر ورزان همرهی !
با تب تنهائی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش.


سیل غم در سینه غوغا می کند،
قطره دل میل دریا می کند،
قطره تنها کجا، دریا کجا،
دور ماندم از رفیقان تا کجا!
همدلی کو ؟ تا شوم همراه او،


سر نهم هر جاکه خاطرخواه او !
شاید از این تیرگی ها بگذریم .
ره به سوی روشنائی ها بریم .
می روم، شاید کسی پیدا شود،
بی تو، کی این قطره دل، دریا شود؟


((
فریدون مشیری))


+نوشته شده در سه‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1389ساعت11:13 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

سقراط را همواره مشغول قدم زدن در بازار اصلی شهر می دیدند.

یک روز ، یکی از شاگردان اش پرسید: استاد ، از شما آموختیم که یک حکیم ، زندگی ساده دارد . شما حتی یک جفت کفش از خود ندارید.

سقراط پاسخ داد : درست است

شاگرد ادامه داد : با این حال ، هر روز شما را در بازار شهر ، و در حال تحسین کالاها می بینیم. آیا اجازه می دهید پولی جمع کنیم تا بتوانیم چیزی بخرید؟

سقراط پاسخ داد  : هرچه را که میخواهم دارم. اما عاشق این هستم که به بازار بروم تا ببینم آیا بدون انبوه این چیزها ، هم چنان خشنود خواهم ماند؟

+نوشته شده در سه‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1389ساعت12:22 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)



خاطرات مهندس ایرج حسابی

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند.چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند.

دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."


آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:
" وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ...

همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد.آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست.
انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
__________________

+نوشته شده در جمعه 21 اسفند‌ماه سال 1388ساعت10:31 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (6)

نظرات (6) نظرات (6)




نائب رئیس کمیسیون بهداشت در گفت و گو با فارس:
مافیای آزمون دستیاری طی سال‌های متمادی میلیاردها تومان سودجویی کرده است

خبرگزاری فارس: نائب رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس گفت: هنوز درباره گستردگی تخلف در آزمون دستیاری دستگاه‌های اطلاعاتی مشغول کار هستند. مافیای تخلف در آزمون دستیاری سال‌هاست که مشغول است و میلیاردها تومان سودجویی کرده است.

حسینعلی شهریاری در گفت‌و‌گو با خبرنگار اجتماعی فارس در پاسخ به این پرسش که ابعاد تخلف و تقلب در آزمون دستیاری چقدر بوده است، افزود: ‌هنوز ابعاد این تخلفات روشن نشده است اما دستگاه‌های اطلاعاتی مشغول کار هستند و به زودی ابعاد این تخلفات آشکار می‌شود.
وی ادامه داد: درباره تعداد افراد دستگیر شده نیز اطلاعات دقیقی منتشر نشده است اما کاملاً مسجل شده است که تخلف در این ‌آزمون در ابعاد گسترده‌ای بوده و سؤالات در بازار خرید و فروش شده است بنابراین ابطال آزمون دستیاری کاملاً کار درستی بوده است.
وی گفت: به نظر می‌رسد باندهای مافیایی در زمینه تخلفات آزمون دستیاری مشغول فعالیت هستند که در طی سالیان متمادی میلیاردها تومان به جیب زده‌اند، بنابراین این تخلفات تازگی ندارد و باید حتماً با قاطعیت ریشه این تخلفات خشکانده شود.
وی افزود: این افراد با این نوع تخلفات آبرو و حیثیت جامعه پزشکی کشور را به بازی گرفته‌اند و شرایطی را به وجود آورده‌اند که افراد کم سواد بتوانند وارد رشته‌های تخصصی پزشکی شوند و چنین مسئله‌ای زیبنده کشور ما نیست.


+نوشته شده در یکشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1388ساعت10:52 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: آموزشی

معاون آموزشی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی با اشاره به دلائل ابطال سی و هفتمین دوره آزمون دستیاری تخصصی، گفت: تا این لحظه تخلفی برای احدی از پزشکان داوطلب آزمون به اثبات نرسیده است، ولی در صورت اثبات، آن فرد نه تنها صلاحیت ادامه تحصیل ندارد بلکه برای همیشه طبابت عمومی هم منع می‌شود.

به گزارش خبرنگار صنفی آموزشی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، دکتر محمدعلی محققی روز شنبه در نشستی مطبوعاتی در پی ابطال سی و هفتمین دوره آزمون دستیاری تخصصی با بیان اینکه این آزمون حساس ترین آزمونی است که در آموزش علوم پزشکی کشور برگزار می‌شود؛ آن را از جهاتی نسبت به کنکور ورودی حساس تر عنوان کرد و افزود: رقابت برای دستیابی به رشته‌های تخصصی در جامعه‌ پزشکی عمومی کشور بسیار جدی است.

وی با بیان اینکه آزمون دستیاری پزشکی رقابتی و بسیار دشوار است و یک محکی است برای انتخاب افرادی که در رتبه‌های بالاتر قرار بگیرند.

وی با اشاره به تشکیل هیات بدوی و هیات تجدیدنظر برای تخلفات در آزمون‌های علوم پزشکی در وزارت بهداشت، گفت: در نیمه دوم سال 84 این هیات در وزارت بهداشت تشکیل شد و نزدیک به 18 پرونده مرتبط از مراجع قضایی به وزارت بهداشت تحویل داده شد که بر این اساس این هیات در صورت اثبات تخلف برخورد قاطع می‌کند و کسانی که تخلف برای آنها اثبات شود اخراج و از ادامه تحصیل آنها جلوگیری می‌شود.

وی با اشاره به بروز تخلف در آزمون دستیاری در سال 82، گفت: عده‌ای از این افراد تلاش کردند که با طرح موضوع به مراجع دیگر بازگشت به ادامه تحصیل داشته باشند که وزارت بهداشت موضع خودش را اعلام کرد که اگر کسی تخلف آن در آزمون به اثبات رسد از نظر اخلاقی چنین فردی صلاحیت طبابت ندارد و این موضع را هم اکنون نیز اعلام می‌کند.

محققی با بیان اینکه لحظه‌های پرالتهابی را پشت سر می‌گذاریم، اظهار کرد: تا این لحظه تخلفی برای احدی از پزشکان داوطلب آزمون به اثبات نرسیده است و حتی در بسیاری از سطوح نزدیک به داوطلبان این اعتماد کامل را داریم که تخلف نکردند اما اگر از سوی مراجع قانونی تخلف کسی به اثبات رسد ما موضعمان موضع قبلی است و برخورد قانونی در حد مقررات انجام می‌شود و از نظر ما این فرد نه تنها صلاحیت ادامه تحصیل ندارد بلکه برای همیشه صلاحیت طبابت عمومی را هم ندارد.

محققی افزود: در حال حاضر جو بسیار آشفته است ولی داوطلبان این آزمون در زمره امین ترین و شریف ترین انسان هایی هستند که امکان تخلف در آنها وجود ندارد اما وظیفه وزارت بهداشت این است که نهایت تلاش و امانت داری را انجام دهد. به گونه‌ای که شش ماه برای آماده سازی آزمون تلاش مضاعفی انجام شد.

وی افزود: قبل از برگزاری آزمون در چند مورد اطلاعاتی به ما مبنی بر احتمال تخلف و اینکه عده‌ای سوالات را در اختیار دارند رسید بر حسب این اطلاعات بلافاصله این موضوع را بررسی کردیم ولی این موضوع به اثبات نرسید ولی پس از برگزاری آزمون با همکاری چند تن از داوطلبان و شکایاتی که طرح شد مستنداتی دریافت کردیم که تخلفی صورت گرفته است.

وی با بیان اینکه این مستندات در یک مورد مربوط به سوالات بود که خود پزشکان داوطلب آن را در اختیار ما قرار دادند، اظهار کرد: صبح روز برگزاری آزمون، دو برگه حاوی سوالات آزمون توسط عده‌ای از داوطلبان به یکی از دانشگاه‌های علوم پزشکی مستقر در تهران داده شد، ولی از آنجایی که قبل از ساعت اداری بود کارکنان به آن توجهی نکرده بودند و حدود ساعت 11 متوجه آن شدند و آن را در اختیار وزارت بهداشت قرار دادند.

معاون آموزشی وزارت بهداشت گفت: تعداد سوالات 25 سوال بود که آنها یا بعضا عین سوالات طرح شده در آزمون و یا از نظر محتوایی با سوالات آزمون منطبق بود که در کتابخانه یکی از دانشگاه‌ها در اختیار داوطلبان قرار گرفته بود، این موضوع این شائبه را ایجاد کرد که امکان دارد سوالات آزمون از نقطه‌ای به بیرون صادر شده باشد ولی اینکه چگونه این سوالات در اختیار آنها قرار گرفته و یا اینکه مورد استفاده قرار گرفته است یا نه اطلاعی نداریم و زمانی به ما اثبات شد تعدادی از سوالات در اختیار داوطلبان قرار گرفته است با دستور وزیر آزمون لغو شد تا خدای ناخواسته احدی به ناحق امتیازی کسب نکند.

آخرین خبر:

تهران - معاون آموزشی وزارت بهداشت ، درمان و‌ آموزش پزشکی گفت : تاکنون هیچ عامل متخلفی در رابطه با آزمون پذیرش دستیاری تخصصی شناسایی نشده است .



+نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1388ساعت04:02 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)


و آن زمان که عاشق می شوی
و می دانی که عشقی هست
و باور داری کسی که تو را دوست دارد
و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند..
در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست .....

و می دانی که عشقی هست


و باور داری کسی که تو را دوست دارد


و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند..
در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست .....


و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست
و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی





Click to view full size image

+نوشته شده در جمعه 23 بهمن‌ماه سال 1388ساعت08:52 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

                       رضائیم به رضایش   وقتی عشق و اراده با هم بیامیزد    

احمد 26 ساله و همسرش فاطمه 25 ساله، از زوج های معلولی هستند که مدت یک سال است با یکدیگر ازدواج کرده و در خانه های مخصوص زوج ها در آسایشگاه کهریزک زندگی می کنند. احمد دچار معلولیت از هر دو دست و فاطمه از هر دو پا می باشد. این زوج معلول، اما توانمند در زمینه کارهای هنری فعالیت هایی دارند


















هیچ یاس مسلمی نیست که قطره ای امید را در قلب خود نگه ندارد و هیچ بدبینی مفرطی نیست که مملو از ذرات شناور خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب انسان ها رویای نوعی معجزه وجود دارد که وقوعش آن را از معجزه گی می اندازد و تبدیل به محصولی ایمانی ارادی می کند که نهایتا اتفاق نیز در آن سهمی دارد، باید بپذیری که نمی توان تحت هیچ شرایطی تسلیم ناامیدی های روزگار شد.

بنابراین باید امید را نوید داد، حتی به صورت ساده ترین انشای یک طفل مدرسه ...
می شه خندید، درحالی که غم های بزرگی توی قلبت داری
می شه اشک ریخت، درحالی که خدایی به اون بزرگی داری
می شه خسته بود، درحالی که روحی پر از انرژی داری
پس چرا فکر می کنی با چند تا مشکل پیچیده و ناخودآگاه، دیگه نمی شه خوشبخت بود؟
خوشبختی چیزی نیست جز یک احساس شور و شعف ... لذت بردن از لحظه های زندگی و بخشیدن انرژی بی پایان به خودت و همنوعانت برای تبدیل نبرد زندگی به "بازی زندگی"
ما فقط یک بار فرصت زندگی کردن در این دنیا رو داریم!بیا جوری زندگی کنیم که خالقمون ازمون راضی باشه میدونی مقام رضا بالاترین درجه ایمانه
بیا این یک بار، بگونه ای زندگی کنیم که داشته ها و نداشته هامونو ضعف قلمداد نکنیم و آرزو کنیم که بتونیم بهترین خاطرات رو از زندگی داشته باشیم
بیا تا قدرت اراده مون رو تا حد امکان بکار ببندیم و برای رسیدن به آرزوهای بزرگ و دوست داشتنی ناامیدی ها را از خودمون دور کنیم
به کسانی که دوستشون داریم عشق بورزیم و بگونه ای زندگی کنیم که تعبیر حقیقی خوشبختی را در دمادم عمر بخوبی تجربه کنیم ...

+نوشته شده در یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1388ساعت08:24 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، شب پیش از نخستین روز زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می‌دارند و این شب را جشن می‎گیرند. 

پیشینهٔ جشن 

 

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کرده‎اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. بسیاری بر این باورند که ریشهٔ پاس‌داشت شب چله میراث قوم کاسپیان‌ است. کاسپ‌ها از اولین اقوام آریایی هستند که وارد ایران شدند.ان‌ها مردمانی با چشم‌های کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گیلان امروزی سکنی گزیدند و پس از چندی به نقاط دیگر ایران مهاجرت کردند. 

کاسپ‌ها با استفاده از این ابزار به تقویمی دقیق دست یافتند و دریافتند که پس از آخرین شب پاییز بر طول روزها اندک‌اندک افزوده شده و از طول شب‌های سرد کاسته می‌شود. این جشن در ماه پارسی «دی» (تولد دوباره خورشید) قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده‌است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. 

 

تأثیر یلدا در جشن‌های دیگر اقوام : 

-برخی مورخان معتقدند که بیشتر رسوم دین مسیحیت از مهرپرستی(خورشید پرستی) و یا میتراییسم برگرفته شده‌است. مانند تولد مسیح در یک آغل که که به گفته آنها برگرفته شده از تولد میترا در غار است و همچنین شب میلاد مسیح که مصادف با یلدا می‌باشد , و همچنین درخت سرو و کاج که در آیین مهر با ستاره‌ای بر فرازش تزیین می‌شد. (ستاره نشانه ایست که بازرگانان را راهنمایی می‌کند تا به میترا در غار برسند - درخت سرو را از این روی دوست داشتند که نماد آزادگی و مقاومت در برابر تاریکی بود که آثارش را در ادبیات فارسی می‌توانیم به وفور بیابیم - درخت کاج از این روی در کشورهای اروپایی مرسوم شد که محیط طبیعی آنها برای رویش کاج بهتر بود). مورد دیگر شباهت کلاه بابانوئل با کلاهی شبیه کلاه موبدان آیین مهر است. 

 

-در حدود ۴۰۰۰ سال پیش در مصر باستان جشن «باززاییده‌شدن خورشید»، مصادف با شب چله، برگزار می‌شده‌است. مصریان در این هنگام از سال به مدت ۱۲ روز، به نشانهٔ ۱۲ ماه سال خورشیدی، به جشن و پای‌کوبی می‌پرداختند و پیروزی نور بر تاریکی را گرامی می‌داشتند. هم‌چنین از ۱۲ برگ نخل برای تزیین مکان برگزاری جشن استفاده می‌نمودند که نشانهٔ پایان سال و آغاز سال نو بوده‌است .

 

-در یونان قدیم نیز , اولین روز زمستان روز بزرگ‌داشت خداوند خورشید بوده‌است و آن را خورشید شکست‌ ناپذیر، ناتالیس انویکتوس، می‌نامیدند. 

 

-در قسمت‌هایی از روسیه‌ی جنوبی , هم‌اکنون جشن‌های مشابهی به‌مناسبت چله برگزار می‌کنند. این آیین‌ها شباهت بسیاری با مراسم شب چله دارد.  

 

-یهودیان نیز در این شب جشنی با نام «ایلانوت» (جشن درخت) برگزار می‌کنند و با روشن‌کردن شمع به نیایش می‌پردازند. 

 

  • آشوریان نیز در شب یلدا آجیل مشکل گشا می‌خورند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند می‌گذرانند و در خانواده‌های تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.  
  •  

     

     

    شب یلدا، درازترین شب سال و یکی از بزرگترین جشن های ایرانیان است. ایرانیان همواره شیفته شادی و جشن بوده اند و این جشن ها را با روشنایی و نور می آراستند. آنها خورشید را نماد نیکی می دانستند و در جشن هایشان آن را ستایش می کردند. در درازترین و تیره ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد. مردمان سرزمین ایران با بیدار ماندن، طلوع خورشید و سپیده دم را انتظار می کشند تا خود شاهد دمیدن خورشید باشند و آن را ستایش کنند. خوردن خوراکی ها و مراسم دیگر در این شب بهانه ای است برای بیدار ماندن یکی از دلایل گرفتن جشن دراین شب زاده شدن ایزدمهر است

  •  

  • شب اول فصل زمستون، بلندترین شب سال، شب اصیل ایرانی!شب برف، شب سرما، شب شلوغی، شب مهمونی و شب نشینی، شب خرید، شب دور هم جمع شدن فامیل، شب پدربزرگها و مادربزرگها، شب انار، شب هندونه، شب آجیل و شکلات و شیرینی، شب فال و دیوان حافظ، شب خاطره، شب... 

  • فراموش نکنیم همین شبی که واسه خیلی از ماها اینهمه معنی داره و تقریباً یکی از شبهای شادمونه، واسه خیلی ها هیچ تفاوتی با شبهای دیگه که نداره هیچ، تازه ممکنه واسشون بدتر و تلخ تر از شبهای دیگه هم باشه!!! 

  • یاد مریضها و مریض دارها هم بکنیم
    یاد ایتام و نیازمندان
    یاد اونایی که یه همچی شبی(و حتی شبهای دیگه هم)رنگ هندونه و انار و آجیل و شکلات و ... رو نمی بینن!یاد گرفتارها، یاد مقروضین و اونایی که دینی به گردنشونه، یاد اسیران و زندانیان بی گناه
    یاد اونایی که هیچکس رو ندارن بهشون سر بزنه(و نه فقط امشب تنهان که همه ی شبهاشون، پره از تنهایی و بی کسی!)یاد اونایی که گرفتار مصیبت و عزا هستند
    یاد اونایی که به هر دلیل از خانواده هاشون دورن
    یاد خیلی از اونایی که امشب و دیگر شبها رو تو خانه های سالمندان می گذرونن! یاد اونایی که پارسال شب یلدا بین ما بودند و امسال دیگه نیستند!(و حالا اسیر خاک شدند)
    یاد اونایی که دیروز و دیروزها مثل ما(و حتی بهتر و بالاتر از ما)واسه خودشون کسی بودن و امروز چرخ روزگار، زمین گیرشون کرده و تنها!یاد...

  • +نوشته شده در سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1388ساعت12:47 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1) نظرات (1)

     

    حکایت بطری

    برگرفته از دومین مکتوب---- اثر :پائولوکوئیلو ----برگردان:آرش حجازی

     

    یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم میزدیم،که چیزی را دیدیم که درافق می

    درخشید؛هرچندقصدداشتیم به یک دره برویم،مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش ازچیست.تقریبا"یک ساعت زیر آفتابی

    که مدام گرمتر میشد راه رفتیم،وتنها هنگامی که به آن رسیدیم فهمیدیم چیست.یک بطری آبجوبود،خالی.شایدازچندسال پیش درآنجا

    افتاده بود...

    ازآنجا که صحرا بسیارگرمترازیک ساعت قبل شده بود،تصمیم گرفتیم که دیگر به سمت دره نرویم.به هنگام بازگشت

    فکرکردم:"چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر،ازپیمودن راه خود باز مانده ایم؟"

    اما باز فکر کردم:"اگر به سمت آن نمیرفتیم ،چطور می فهمیدیم درخششی کاذب است؟"

    +نوشته شده در سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1388ساعت12:41 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0) نظرات (0)

    زندگی در صدف خویش گهر ساختن است.

    زندگی، در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است.

    عشق، بیرون تاختن از این گنبد دربسته است.

    عشق، به یکی داد، جهان بردن و جان باختن است.

    مذهب زنده دلان، خواب پریشانی نیست. مذهب زنده دلان، از همین خاک، جهان دگری ساختن است.

    همچون طفلان با حسرت از زیر درخت به آشیان مرغان نگاه نکن. پرواز کن و مهر و ماه را صید کن.

    دلی که با تب و تاب تمنا آشناست، چون پروانه پی در پی خود را به شعله می زند.

    عشق اگر فرمان می دهد که از جان بگذر، این عشق است که محبوب است و مقصود است، نه جان.

     

    +نوشته شده در دوشنبه 30 آذر‌ماه سال 1388ساعت12:46 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0) نظرات (0)

    خدایا با من قهری ...!!!
    بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...
    - خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!
    - بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...
    - خدایا! سه رکعت زیاد است!
    - بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو
    - خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم میپرد!
    - بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...
    - خدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!
    - بنده ی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب میکنیم.....
    بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد.....
    - ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
    - خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...
    - ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...
    - پروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود!
    اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است...
    - ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود...
    خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـیگرداند.
    ملائکه ی من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟
    وای نه ... !
    خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟؟!
    ولی باز هم خدا من رو می بخشد
    و باز هم ... !


    +نوشته شده در جمعه 15 آبان‌ماه سال 1388ساعت11:09 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (2)

    نظرات (2) نظرات (2)

     

    استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:   

     

    به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

     

    شاگردان جواب دادند:

     

    50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

     

    استاد گفت:

     

    من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

     

    شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

     

    استاد پرسید:

     

    خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

     

    یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.. 

     

    حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

     

    شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

     

    استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

     

    شاگردان جواب دادند: نه

     

     پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

     

    شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

     

    استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

     

    اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

     

    اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

     

    اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

     

    فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

     

    به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

     

    دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری

     زندگی همین است!

    +نوشته شده در شنبه 18 مهر‌ماه سال 1388ساعت01:05 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1) نظرات (1)



    پیش از اینها فکر میکردم خدا
    خانه ای دارد کنار ابر ها
    مثل قصر پادشاه قصه ها
    خشتی از الماس خشتی از طلا
    پایه های برجش از عاج و بلور
    بر سر تختی نشسته با غرور
    ماه برق کوچکی از از تاج او
    هر ستاره پولکی از تاج او
    اطلس پیراهن او آسمان
    نقش روی دامن او کهکشان
    رعد و برق شب طنین خنده اش
    سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
    دکمه ی پیراهن او آفتاب
    برق تیر و خنجر او ماهتاب
    هیچ کس از جای او آگاه نیست
    هیچ کس را در حضورش راه نیست
    پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
    از خدا در ذهنم این تصویربود
    آن خدا بی رحم بود و خشمگین
    خانه اش در آسمان دور از زمین

    بود ،اما میان ما نبود
    مهربان و ساده و زیبا نبود
    در دل او دوستی جایی نداشت
    مهربانی هیچ معنایی نداشت
    ... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
    از زمین از اسمان از ابر ها
    زود می گفتند این کار خداست
    پرس و جو از کار او کاری خطاست

    هر چه می پرسی جوابش آتش است
    آب اگر خوردی جوابش آتش است
    تا ببندی چشم کورت می کند
    تا شدی نزدیک دورت میکند
    کج گشودی دست ،سنگت می کند
    کج نهادی پا ی لنگت می کند
    تا خطا کردی عذابت می دهد
    در میان آتش آبت می کند

    با همین قصه دلم مشغول بود
    خوابهایم خواب دیو و غول بود
    خواب می دیدم که غرق آتشم
    در دهان شعله های سرکشم
    در دهان اژدهایی خشمگین
    بر سرم باران گرز آتشین
    محو می شد نعره هایم بی صدا
    در طنین خنده ی خشم خدا ...

    نیت من در نماز ودر دعا
    ترس بود و وحشت از خشم خدا
    هر چه می کردم همه از ترس بود
    مثل از بر کردن یک درس بود ..

    مثل تمرین حساب و هندسه
    مثل تنبیه مدیر مدرسه
    تلخ مثل خنده ای بی حوصله
    سخت مثل حل صد ها مسئله
    مثل تکلیف ریاضی سخت بود
    مثل صرف فعل ماضی سخت بود

    تا که یک شب دست در دست پدر
    راه افتادیم به قصد یک سفر
    در میان راه در یک روستا
    خانه ای دیدیم خوب و آشنا
    زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
    گفت اینجا خانه ی خوب خداست

    گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
    گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
    با وضویی دست ورویی تازه کرد
    گفتمش پس آن خدای خشمگین
    خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

    گفت :آری خانه ی او بی ریاست
    فرشهایش از گلیم و بوریاست
    مهربان و ساده و بی کینه است
    مثل نوری در دل آیینه است
    عادت او نیست خشم و دشمنی
    نام او نور و نشانش روشنی
    خشم نامی از نشانی های اوست

    حالتی از مهربانی های اوست
    قهر او از آشتی شیرینتر است
    مثل قهر مهربان مادر است
    دوستی را دوست معنی می دهد
    قهر هم با دوست معنی می دهد
    هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
    قهری او هم نشان دوستی ست

    تازه فهمیدم خدایم این خداست
    این خدای مهربان و آشناست
    دوستی از من به من نزدیکتر
    از رگ گردن به من نزدیکتر
    آن خدای پیش از این را باد برد
    نام او راهم دلم از یاد برد

    آن خدا مثل خیال و خواب بود
    چون حبابی نقش روی آب بود
    می توانم بعد از این با این خدا
    دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
    می توان با این خدا پرواز کرد
    سفره ی دل را برایش باز کرد

    می توان در بارهی گل حرف زد
    صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
    چکه چکه مثل باران راز گفت
    با دو قطره صد هزاران راز گفت
    می توان با او صمیمی حرف زد
    مثل یاران قدیمی حرف زد

    می توان تصنیفی از پرواز خواند
    با الفبای سکوت آواز خواند
    می توان مثل علف ها حرف زد
    با زبانی بی الفبا حرف زد
    می توان در باره ی هر چیز گفت
    می توان شعری خیال انگیز گفت
    مثل این شعر روان و آشنا

    تازه فهمیدم خدایم این خداست
    این خدای مهربان و آشناست
    دوستی از من به من نزدیک تر
    از رگ گردن به من نزدیک تر

    قیصر امین پور

    +نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388ساعت09:22 ب.ظتوسط مهرداد | نظرات (2)

    نظرات (2) نظرات (2)

    پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم باز سرش را پایین بگیرد( به دنبال گنج!) او در مدت زندگیش ۲۹۶ سکه ۱ سنتی ، 48 سکه ۵ سنتی ،۱۹ سکه۱۰ سنتی، 16 سکه ۲۵ سنتی، ۲ سکه نیم دلاری و۱ اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع ۱۳ دلارو ۲۶ سنت.


    در برابر بدست اوردن این 13 دلار و 26 سنت:
    او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را در فراز آسمانها در حالیکه از شکلی به شکل دیگر در میآمدند ندید. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی ازخاطرات او نشد.........

    +نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1388ساعت12:52 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0) نظرات (0)


    We have connections between us

    Of which our parnets never dreamt

    We are here

    for everyone

    We are a bridge

    And a ladder

    For all those who dream

    For all those who have dreamt

    And still in our lifetime

    And still in our days

    We will sing with our voices:

    We brought peace upon us

    We brought peace upon us

    We brought peace upon us

    Peace upon us!!!

    We brought peace upon us

    We brought peace upon us

    We brought peace upon us

    Peace upon us!!!

    If your feast becomes mine

    Your faith and your dreams too

    Then we will build a new world

    Of love and peace

    When the intention becomes clear

    All people become human

    A family drinks from the same cup

    The cup of peace

    From the cup of peace

    From the cup of peace

    Cup of peace

    We have nothing more beautiful than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    Sweeter than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    Sweeter than peace

    Yes our parents ate

    the sour grapes of yesterday

    But our teeth

    You'll be surprised

    Have not decayed till now

    Together we will unite our hearts

    Togehter we will open our minds

    with the childern of peace

    With the children of dreams

    From the cup of peace

    From the cup of peace

    From the cup of peace

    We have nothing more beautiful than peace

    We brought peace upon us

    We have nothing more beautiful than peace

    Peace upon us!!!

    We brought peace upon us

    We brought peace upon us

    We have nothing more beautiful than peace

    Sweeter than peace

    We have nothing more beautiful than peace

    Peace upon us!!!

    +نوشته شده در یکشنبه 28 تیر‌ماه سال 1388ساعت12:34 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (1)

    نظرات (1) نظرات (1)


    There's a hero if you look inside your heart.
    You don't have to be afraid of what you are.
    There's an answer if you reach into your soul
    and the sorrow that you know will melt away.
    And then a hero comes along
    with the strength to carry on
    and you cast your fears aside
    and you know you can survive.
    So, when you feel like hope is gone
    look inside you and be strong
    and you'll finally see the truth
    that a hero lies in you.
    It's a long road when you face the world alone.
    No one reaches out a hand for you to hold.
    You can find love if you search within yourself
    and the emptiness you felt will disappear.
    And then a hero comes along
    with the strength to carry on
    and you cast your fears aside
    and you know you can survive.
    So, when you feel like hope is gone
    look inside you and be strong
    and you'll finally see the truth
    that a hero lies in you.
    Lord knows dreams are hard to follow,
    But don't let anyone tear them away.
    Hold on, there will be tommorow.
    In time you'll find the way.
    And then a hero comes along
    with the strength to carry on
    and you cast your fears aside
    and you know you can survive.
    So, when you feel like hope is gone
    look inside you and be strong
    and you'll finally see the truth
    that a hero lies in you.
    Tha a hero lies in you,
    that a hero lies in you


    قهرمانی دردرون تو وجود دارد اگر که به خودت نگاهی بندازی
    نباید از چیزی که هستی واهمه ای داشته باشی
    جوابی وجود دارد اگر که تو به خودت برسی ( خودت را پیدا کنی)
    و اندوهی که تو (در خود) سراغ داری جاری خواهد شد
    و سپس قهرمان به میدان می آید
    با نیرویی که بتواند ادامه دهد
    و تو ترس را کنار میزنی
    و تو می دانی که می توانی زندگی کنی (به زندگی واقعی ادامه دهی)
    پس, هنگامی که احساس می کنی آرزوهایت از دست رفته اند
    به درونت نگاهی بینداز و قوی باش
    و سر انجام حقیقت را خواهی یافت
    که قهرمانی در(کالبد) تو آرمیده
    این راه خیلی طولانی خواهد بود اگر که بخواهی با دنیایت تنها مواجه بشی
    کسی به قصد کمک دستی برای یاری سمت تو دراز نمی کنه
    تو اگر که جستجو کنی میتونی عشق را در خود بیابی
    و پوچیی که حس کردی نا پدید خواهد شد
    و سپس قهرمان به میدان می آید
    با نیرویی که بتواند ادامه دهد
    و تو ترس را کنار میزنی
    و تو می دانی که می توانی زندگی کنی (به زندگی واقعی ادامه دهی)
    پس, هنگامی که احساس می کنی آرزوهایت از دست رفته اند
    به درونت نگاهی بینداز و قوی باش
    و سر انجام حقیقت را خواهی یافت
    که قهرمانی در(کالبد) تو آرمیده
    خدا می داند که به دنبال رویا ها رفتن چقدر سخت است
    اما نگذار که کسی آنها را از تو بگیرد
    ثابت قدم باش, فردایی و جود خواهد داشت
    در آن زمان تو راه را می یابی
    و سپس قهرمان به میدان می آید
    با نیرویی که بتواند ادامه دهد
    و تو ترس را کنار میزنی
    و تو می دانی که می توانی زندگی کنی (به زندگی واقعی ادامه دهی)
    پس, هنگامی که احساس می کنی آرزوهایت از دست رفته اند
    به درونت نگاهی بینداز و قوی باش
    و سر انجام حقیقت را خواهی یافت
    که قهرمانی در(کالبد) تو آرمیده
    که قهرمانی در(کالبد) تو آرمیده
    که قهرمانی در(کالبد) تو آرمیده

    +نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر‌ماه سال 1388ساعت01:06 ق.ظتوسط مهرداد | نظرات (0)

    نظرات (0) نظرات (0)

      1    2    3    4    5    ...    7  >>