|
رضائیم به رضایش وقتی عشق و اراده با هم
بیامیزد احمد 26 ساله و همسرش فاطمه 25 ساله، از زوج های
معلولی هستند که مدت یک سال است با یکدیگر ازدواج کرده و در خانه های مخصوص زوج ها
در آسایشگاه کهریزک زندگی می کنند. احمد دچار معلولیت از هر دو دست و فاطمه از هر
دو پا می باشد. این زوج معلول، اما توانمند در زمینه کارهای هنری فعالیت هایی دارند
شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، شب پیش از نخستین روز زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک میدارند و این شب را جشن میگیرند. پیشینهٔ جشن یلدا و جشنهایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار میکردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. بسیاری بر این باورند که ریشهٔ پاسداشت شب چله میراث قوم کاسپیان است. کاسپها از اولین اقوام آریایی هستند که وارد ایران شدند.انها مردمانی با چشمهای کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گیلان امروزی سکنی گزیدند و پس از چندی به نقاط دیگر ایران مهاجرت کردند. کاسپها با استفاده از این ابزار به تقویمی دقیق دست یافتند و دریافتند که پس از آخرین شب پاییز بر طول روزها اندکاندک افزوده شده و از طول شبهای سرد کاسته میشود. این جشن در ماه پارسی «دی» (تولد دوباره خورشید) قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بودهاست که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. تأثیر یلدا در جشنهای دیگر اقوام : -برخی مورخان معتقدند که بیشتر رسوم دین مسیحیت از مهرپرستی(خورشید پرستی) و یا میتراییسم برگرفته شدهاست. مانند تولد مسیح در یک آغل که که به گفته آنها برگرفته شده از تولد میترا در غار است و همچنین شب میلاد مسیح که مصادف با یلدا میباشد , و همچنین درخت سرو و کاج که در آیین مهر با ستارهای بر فرازش تزیین میشد. (ستاره نشانه ایست که بازرگانان را راهنمایی میکند تا به میترا در غار برسند - درخت سرو را از این روی دوست داشتند که نماد آزادگی و مقاومت در برابر تاریکی بود که آثارش را در ادبیات فارسی میتوانیم به وفور بیابیم - درخت کاج از این روی در کشورهای اروپایی مرسوم شد که محیط طبیعی آنها برای رویش کاج بهتر بود). مورد دیگر شباهت کلاه بابانوئل با کلاهی شبیه کلاه موبدان آیین مهر است. -در حدود ۴۰۰۰ سال پیش در مصر باستان جشن «باززاییدهشدن خورشید»، مصادف با شب چله، برگزار میشدهاست. مصریان در این هنگام از سال به مدت ۱۲ روز، به نشانهٔ ۱۲ ماه سال خورشیدی، به جشن و پایکوبی میپرداختند و پیروزی نور بر تاریکی را گرامی میداشتند. همچنین از ۱۲ برگ نخل برای تزیین مکان برگزاری جشن استفاده مینمودند که نشانهٔ پایان سال و آغاز سال نو بودهاست . -در یونان قدیم نیز , اولین روز زمستان روز بزرگداشت خداوند خورشید بودهاست و آن را خورشید شکست ناپذیر، ناتالیس انویکتوس، مینامیدند. -در قسمتهایی از روسیهی جنوبی , هماکنون جشنهای مشابهی بهمناسبت چله برگزار میکنند. این آیینها شباهت بسیاری با مراسم شب چله دارد. -یهودیان نیز در این شب جشنی با نام «ایلانوت» (جشن درخت) برگزار میکنند و با روشنکردن شمع به نیایش میپردازند. شب یلدا، درازترین شب سال و یکی از بزرگترین جشن های ایرانیان است. ایرانیان همواره شیفته شادی و جشن بوده اند و این جشن ها را با روشنایی و نور می آراستند. آنها خورشید را نماد نیکی می دانستند و در جشن هایشان آن را ستایش می کردند. در درازترین و تیره ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد. مردمان سرزمین ایران با بیدار ماندن، طلوع خورشید و سپیده دم را انتظار می کشند تا خود شاهد دمیدن خورشید باشند و آن را ستایش کنند. خوردن خوراکی ها و مراسم دیگر در این شب بهانه ای است برای بیدار ماندن یکی از دلایل گرفتن جشن دراین شب زاده شدن ایزدمهر است شب اول فصل زمستون، بلندترین شب سال، شب اصیل ایرانی!شب برف، شب سرما، شب شلوغی، شب مهمونی و شب نشینی، شب خرید، شب دور هم جمع شدن فامیل، شب پدربزرگها و مادربزرگها، شب انار، شب هندونه، شب آجیل و شکلات و شیرینی، شب فال و دیوان حافظ، شب خاطره، شب... فراموش نکنیم همین شبی که واسه خیلی از ماها اینهمه معنی داره و تقریباً یکی از شبهای شادمونه، واسه خیلی ها هیچ تفاوتی با شبهای دیگه که نداره هیچ، تازه ممکنه واسشون بدتر و تلخ تر از شبهای دیگه هم باشه!!! یاد مریضها و مریض دارها هم بکنیم
حکایت بطری برگرفته از دومین مکتوب---- اثر :پائولوکوئیلو ----برگردان:آرش حجازی یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم میزدیم،که چیزی را دیدیم که درافق می درخشید؛هرچندقصدداشتیم به یک دره برویم،مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش ازچیست.تقریبا"یک ساعت زیر آفتابی که مدام گرمتر میشد راه رفتیم،وتنها هنگامی که به آن رسیدیم فهمیدیم چیست.یک بطری آبجوبود،خالی.شایدازچندسال پیش درآنجا افتاده بود... ازآنجا که صحرا بسیارگرمترازیک ساعت قبل شده بود،تصمیم گرفتیم که دیگر به سمت دره نرویم.به هنگام بازگشت فکرکردم:"چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر،ازپیمودن راه خود باز مانده ایم؟" اما باز فکر کردم:"اگر به سمت آن نمیرفتیم ،چطور می فهمیدیم درخششی کاذب است؟"
زندگی در صدف خویش گهر
ساختن است. زندگی، در دل شعله فرو
رفتن و نگداختن است. عشق، بیرون تاختن از این
گنبد دربسته است. عشق، به یکی داد، جهان
بردن و جان باختن است. مذهب زنده دلان، خواب
پریشانی نیست. مذهب زنده دلان، از همین خاک، جهان دگری ساختن است. همچون طفلان با حسرت از
زیر درخت به آشیان مرغان نگاه نکن. پرواز کن و مهر و ماه را صید کن. دلی که با تب و تاب تمنا
آشناست، چون پروانه پی در پی خود را به شعله می زند. عشق اگر فرمان می دهد که
از جان بگذر، این عشق است که محبوب است و مقصود است، نه جان.
خدایا با من قهری ...!!!
استادی درشروع کلاس درس،
لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان
چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی
دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه
همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی
نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور
نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان
کم کم درد میگیرد.. حق با توست. حالا اگر یک روز
تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی
حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به
بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلی خوب است. ولی
آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث
درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند. یکی از
آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا“ مشکلات
زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن
تان نگه دارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی
تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان
دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم
است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را
زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار
نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده
هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که
لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین
است!
پسر کوچکی روزی هنگام راه
رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول آن هم
بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم
با چشم باز سرش را پایین بگیرد( به دنبال گنج!) او در مدت زندگیش ۲۹۶ سکه
۱ سنتی ، 48 سکه ۵ سنتی ،۱۹ سکه۱۰ سنتی، 16 سکه ۲۵ سنتی، ۲ سکه نیم دلاری
و۱ اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع ۱۳ دلارو ۲۶ سنت.
عشق بازی به همین آسانی است... عشقبازی به همین آسانی است که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کارهموارۀ باران با دشت برف با قلۀ کوه رود با ریشۀ بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمهای با آهو برکهای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز و طبیعت با ما! عشقبازی به همین آسانی است... شاعری با کلماتی شیرین دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است... که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حرّاج کنی رنجها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی است... هر که با پیش سلامی در اول صبح هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار عرضۀ سالم کالای ارزان به همه لقمۀ نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی است...
شعری زیبا از دکتر شریعتی
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند . راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مرکز آموزش
بزرگسالان برگزار میکند برگزارى به صورت نمایش فیلم با توضیحات
تکمیلى
برگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروههاى
پشتیبان مرکز آموزش بزرگسالان برگزار میکند
هفت بار روح خویش را آزردم اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اشدانست ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد، درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است جبران خلیل جبران
مردم اغلب غیر منطقی ، خود محورو متعصب هستند در هر حال آنها را ببخش! اگر مهربان باشی مردم تو را متهم می کنند که پشت این مهربانی ها ، هدف های خود خواهانه پنهان شده است در هر حال ، مهربان باش! اگر موفق شوی ، دوستان دروغین و دشمنان واقعی به دست خواهی آورد ، در هر حال ،موفق شو! اگر صادق و صریح باشی ، ممکن است تو را فریب دهند ، در هر حال ، صادق و صریح باش ! چبزی را که برای ساختنش سال ها تلاش کرده ای می توانند در یک شب نابود کنند ، در هر حال ، تو بساز! اگر آرامش و خوشبختی را بیابی مورد حسد واقع می شوی ، در هر حال ، به دنبال خوشبختی باش! کار خوب امروز تو را ، اغلب افراد فردا فراموش می کنند ، در هر حال ، تو کار خوبت را انجام بده ! بهترین هایت را به دنیا بده و این ممکن است هرگز کافی نباشد ، در هر حال ، تو بهترین هایت را به دنیا بده! می دونی .... در آخر ، هر چی بوده بین تو و خداست ، در هر حال ، هیچ کدوم بین تو وآنها نبوده!
زیباترین جاده های دنیا
دلآرا دارابی اعدام شد محمد مصطفایی وکیل دادگستری میگوید که دلآرا دارابی صبح امروز جمعه در رشت اعدام شد. آقای مصطفایی با اعلام این خبر افزوده است که حکم اعدام خانم دارابی در زندان مرکزی رشت و بدون اطلاع وکلای وی به اجرا گذاشته شده است. وی در گفتگو با زمانه، روند اجرای حکم دلآرا را غیرقانونی خواند و گفت: «بر اساس قانون باید اجرای حکم به وکیل دلآرا ابلاغ میشد و حتی اگر وی وکیل خود را عزل کرده است، باید این عزل به آقای خرمشاهی اعلام شده و به محکوم فرصتی برای اختیار وکیل داده میشد.» محمد مصطفایی با اظهار تاسف از اینکه اولیای دم به وعدههای خود برای دادن رضایت و صرفنظر کردن از قصاص دلآرا عمل نکردند، ادامه داد: «هر دو شرط آنها مبنی بر گلباران کردن مزار مقتول از سوی خانواده دلآرا و عزل آقای خرمشاهی از وکالت این پرونده، عملی شده بود.» این وکیل دادگستری علت اجرای ناگهانی حکم اعدام دلآرا دارابی را «غرضورزی اداره اجرای احکام رشت و خانواده مقتول» عنوان کرد و گفت:«اگر قانون در کشور ما حکومت میکرد، این حکم به این صورت اجرا نمیشد و اصلاً حکم اعدام برای دلآرا صادر نمیشد.» کمیته گزارشگران حقوق بشر نیز با تائید این خبر، گزارش کرد که عبدالصمد خرمشاهی وکیل دلآرا با شنیدن این خبر، «شوکه» شده است. آنطور که این کمیته اعلام کرده است، آقای خرمشاهی برای پیگیری، امروز جمعه راهی شهر رشت شده است. دلآرا داربی ۲۳ ساله به اتهام قتل مهین دارابی حقیقی (یکی از بستگان پدرش) در سن ۱۷سالگی به اعدام محکوم شده بود. طبق اقرار دلآرا، دادگاه وی را به عنوان متهم ردیف اول پرونده معرفی کرد. بعدها وی اعترافات اولیه خود را انکار کرد، اما این انکار از سوی دادگاه پذیرفته نشد و دارابی به اعدام محکوم شد. حکم اعدام دلآرا قرار بود دو هفته پیش از این به اجرا گذاشته شود که با درخواست فعالان مدنی به تعویق افتاده بود. آیتالله محمود هاشمی شاهرودی رئیس قوه قضاییه به دلآرا دارابی و وکلای وی فرصت داده بود تا رضایت خانواده مقتول را جلب کنند. خانواده مقتول پیش از این اعلام کرده بودند در صورتی رضایت خواهند داد که دلآرا از آنها بابت قتل مادرشان «عذرخواهی» کند. سازمانهای مدافع حقوق بشر و بسیاری از فعالان مدنی در این مدت بارها با صدور بیانیههای جداگانهای، خواستار لغو حکم اعدام دارابی شده بودند. دلآرا در هنگام بازداشت ۱۷ سال داشت و بر اساس پیماننامه حقوق کودک که ایران نیز به اجرای آن متعهد شده است، کودک محسوب میشد. این پیماننامه اعدام افراد زیر ۱۸ سال را ممنوع کرده است. در سه سال گذشته ۳۲ کودک در جهان اعدام شدهاند که ۲۶ مورد آن در ایران بوده است. سال گذشته، شش نوجوان در ایران اعدام شدند و هماکنون ۱۳۰ نوجوان زیر ۱۸ سال با دریافت حکم اعدام، در مسیر اجرای حکم قرار دارند. وبلاگ محمد مصطفایی دلآرا دارابی ۲۳ ساله، متهم است شش سال پیش زمانی که ۱۷ سال داشت به همراه دوست پسرش، شخصی به نام «مینا» را در رشت از پای در آورده است کمپین بینالمللی حقوق بشر در ایران در اطلاعیهای با اعتراض به حکم صادر شده، به مقامهای ایران توصیه کرده است که با توقف حکم اعدام وی، پرونده را باردیگر مورد «بازبینی» قرار دهند. عبدالصمد خرمشاهی، وکیل دلآرا نیز اظهار داشته است که پرونده موکلش «ایرادهای زیادی» دارد. سازمان عفو بینالملل دیگر نهاد بینالمللی فعال در امر حقوق بشر است که با صدور بیانیهای خواستار توقف حکم اعدام دلآرا دارابی شده است. پدر دلآرا نیز در نامهای از آیتالله محمود هاشمی شاهرودی خواسته که حکم اعدام دخترش را متوقف کند. وی گفت که «پسر مورد علاقهام به من گفته بود چون تو زیر ۱۸ سال هستی اگر قتل را به گردن بگیری اعدام نخواهی شد و من هم به قتل اعتراف کردم.»
"دکتر امامی رضوی معاون سلامت وزارت بهداشت از افزایش حقوق متخصصان به ماهانه 3 تا 5 میلیون تومان در شهرستانهای محروم خبر داد" (مجله نظام پزشکی شماره 43-42 ابان و آذر 1387 صفحه 80) همیشه همه به فکر بیماران و مردم محروم هستند ودر مطبوعات ما نیز از بی اخلاقی جامعه پزشکی و اینکه در اکثر موارد بدنبال پر کردن جیب خود هستند و داستانهایی در این زمینه, کم گفته نشده است و در این بین کمتر به جامعه پزشکی پرداخته شده, چون اصولا تصور غالب افراد جامعه این است که پزشکان و بخصوص پزشکان متخصص افرادی متمول هستند. ولی واقعیت چیست؟ تصورم این بود که از وقتی که رزیدنتی به اتمام برسد, دیگر دغدغه مالی نخواهم داشت و درامدم انقدری خواهد بود که کفاف نیازهای اولیه زندگیم رو بدهد. به همین دلیل با انتخاب استانهای محروم در اولویتهای اول (ترتیب محلهای انتخابیم کرمان, سیتان و بلوچستان و بوشهر و..), خواستم سروسامانی به وضعیت اقتصادی زندگیم بدهم و در سن 34 سالگی به حداقلهای زندگی برسم. در اولین اولویت انتخابیم,که استان کرمان بود افتادم و در این استان هم به یکی از شهرهای محروم استان, رفتم. در بیمارستانی مشغول بکار شدم که 800 میلیون بدهکاری دارد. در حالی شروع به کار کردم که کل دارایی من در سن 34 سالگی 3 میلیون بدهکاری بود. 26 سال از عمرم به درس خوندن گذشت. (12 سال در مدرسه, 7 سال در دانشکده پزشکی, 3 سال در کتابخانه واسه قبولی در امتحان تخصص و 4 سال در بیمارستان در طی دوره تخصص) با حقوق اینترنی ماهیانه 20000تومان (مهر 78 تا اسفند 79), دوران سربازی هم ماهیانه20000تومان (اردیبهشت 80 تا بهمن 81) و کار در یکی از روستاهای اطراف سراوان ماهیانه 300000 تومان (اسفند 81 تا شهریور 82), سال اول رزیدنتی 80000 تومان (از مهر 83) که در سال چهارم رزیدنتی به 240000 تومان رسید. اینکه با این حقوق چطور به اینجا رسیدم بماند (حقوق سال اول رزیدنتیم معادل اجاره خانه من در تهران بود جدای از 4 میلیون تومانی که بابت رهن خانه پدر بزرگوارم داده بودند) و اما الان, که بعنوان متخصص داخلی که بورد هم دارم و در یک شهر محروم و فرسنگها دورتر از خانواده ام دارم کار میکنم: فیش حقوقیم بعد از دو ماه و نیم از شروع بکارم صادر شد و با حق الزحمه ماهیانه 2311990 ریال. (اصل فیش حقوقیم در پست قبلیم هست) و اینه نتیجه 34 سال زندگی که 26 سالش به درس خوندن گذشته. در حالی که حداقل حقوق در این مملکت برای یک کارگر ساده ماهیانه 220000 تومان تعیین شده. و در بیمارستانی که حقوق منشی بخش 350000 تومان و حقوق نیروی خدماتی بیمارستان بیشتر از 300000 تومانه. و حقوق یک آبدارچی در شرکت مس سرچشمه 650000 تومانه. حقوق یک بهورز با تحصیلات سوم راهنمایی 430000 تومانه. در حالی که از 17 مهر شروع بکار کردم همین حقوق ناچیز نیز تا اول بهمن پرداخت نشد و دیماه تلفن ثابت و موبایلم چون پول پرداختش رو نداشتم قطع شد. و مجموع دریافتیم در اول بهمن ماه 7453857 ریال بود. شاید حقوق ناچیز دوره اینترنی و سربازی و رزیدنتی را بتونید توجیه کنید,ولی حقوق یک متخصص را با چه منطق و دلیلی توجیه میکنید؟ ایا برای تاوان استفاده از تحصیلات رایگان سالها زندگی دور از خانواده و در مناطق محروم کافی نیست؟ یا همان کشیکهای فراوان دوره رزیدنتی و اداره بیمارستانهای دولتی با حداقل دستمزد کافی نیست؟ یا 3 سال حبس در کتابخانه برای قبولی در امتحان رزیدنتی کافی نیست؟ {قبولی در یکی از ناعادلانه ترین رقابت ممکن که عده زیادی با سهمیه های خاص قبول شدند (از 25 نفر قبول شده رشته داخلی دانشگاه تهران 22 نفر با سهمیه های مختلف قبول شدند و فقط 3 نفر با سهمیه ازاد قبول شدیم) و عده نامشخصی هم با خرید سوال که هرگز اخراج نشدند} ایا شایسته است که با ما که با تلاش فراوان و گذشتن از بسیاری از لذتها و خواستهای طبیعی یک انسان و صرف بهترین سالهای جوانی در راه کسب علم همراه با خدمت به بیماران به چنین جایگاهی رسیدیم به مانند یک برده رفتار شود.(که باید با ناچیزترین حقوق ممکن در محروم ترین نقاط کشور کار کنیم) وقتی ارزش تخصص کمتر از سیکل میباشد و ارزش کار متخصص کمتر از یک بهورز آبدارچی و نیروی خدماتی بیمارستان است چه عنوانی بهتر از یک برده بر ای یک متخصص میشود بکار برد؟ شاید بگویید که شما کارانه و حق آنکالی میگیریید. ولی برای کارانه 50% از حق ویزیت یک پزشک به بیمارستان تعلق میگیرد و بابت آنکالی هم در هر زمان از شبانه روز باید دربیمارستان حاضر شوید. و تازه همین پول هم هر وقت که بیمارستان توانایی داشت به شما پرداخت خواهد شد و در بیمارستان ما متخصصانی که مشغول به کارند کارانه و آنکالی بهمن سال گذشته را دریافت کردند. پس در خوشبینانه حالت ممکن من باید حداقل یکسال را با ماهی 230000 تومان بگذرونم. اقای وزیر,ایا مخابرات حاضره که هزینه موبایل و تلفن را یک سال دیگه از من بگیره و موبایل و تلفن من رو قطع نکنه؟ یا راه آهن و یا دفتر هواپیمایی حاضره یکسال دیگه پول بلیط را از من بگیرند؟ ایا هیچ مدیر تالاری حاضره تالارش رو واسه برگزاری مراسم عروسی به من بده و یکسال دیگه پولش را از من بگیره؟ یا حتی هیچ بانکی حاضره به من وام بده؟ من نه ویلای شمال میخوام و نه یه ماشین گران قیمت و نه مسافرت به کشورهای اروپایی. من امروز در حال تلاش برای دادن بدهکاریم که برای گذراندن دوره رزیدنتی صرف شد, هستم برای رسیدن به نقطه صفر. مانند خیلی از دوستانم که در شرایطی مانند من, در دورترین نقاط کشور مشغول خدمتند. ما در حال کاریم تا وزیر و معاون ایشان با افتخار از خدمت رسانی به محرومان صحبت کنند و از فعال شدن بیمارستانهای مناطق محروم. و چون تعهد دادیم و چون سوگند خوردیم و چون اصولا صدایمان در نمیاد و چون دولت حاضر نیست برای سلامت مردم هزینه کند و چون مردم هم از عهده هزینه درمان برنمایند,ما باید همه این کمبودها را جبران کنیم چون 16 سال از کمک دولت و مالیاتهای مردم استفاده کردیم و خوردیم و خوابیدیم منبع:http://drharrison.persianblog.ir/ |
About
Home
| ||||||||||